ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

محلی برای نوشتار های بیخودی از سر دلتنگی

۱۴
شهریور
۹۶

پیرزن
زیر لب آه و ناله می‌کرد
بلند مبیگفت الهی شکر

  • مرتضی معادی
۰۱
شهریور
۹۶

قائدتا وقتی یکی شیش هفت ماه نیاد تو وبلاگش پست بذاره آدم باید نگران بشه ! ینی من میشم، ولی شما نشین! من اگه خواستم بمیرم قبلش وصیت میکنم یکی بیاد اینجا پستشو بذاره ...
خنده

  • مرتضی معادی
۱۸
اسفند
۹۵

     توی عمرم اینقدری که جلسه رفتم و درباره ی مسائل مختلف توی جلسات مختلف نظر دادم با دوستان و اینا ؛ تو خونه و فامیل نظر ندادم ! (با اغراق !!)یکی از جالب ترین جلسات زندگیم رو هم دو سه روز پیش نشسته بودم تحت عنوان هم اندیشی نشریات دانشگاه.شرایط خیلی غریبی بود ... از اول دبیرستان کار نشریه کردم تک و پار ولی تو جمعی بودم که بعضیاشون واقعا تو همین دانشگاه شروع کرده بودن به کار و فکر میکردن چون مثلا یه نفر ترم دومه به جلسه ها دعوت میشه حتما نا بلده و تازه وارد !!

     خلاصه ... هر کسی یه نقدایی داشت که عادی هم هست.ولی مساله اینه که بنظر من این وسط نقد هایی میشد که روا نبود و گاهی اوقات بخاظر اینکه بعضیا بخوان از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنن تقصیرا رو مینداختن گردن چاپ و مدیران دانشگاه و ... . حالا حساب کنین من باید چیکار میکردم ؟ خودتونو بذارید جای کسی که بعنوان یک عضو از یک جامعه ای ببینه که حرکت جمعیشون اشتباست و باهاش موافق نیست و دوست داره معتدل تر و منطقی تر پیش برن.

      من میدونستم اگه حرفی مخالف بقیه بزنم چه عاقبتی در انتظارمه ولی از طرفی هم نمیتونستم بعضی حرف ها رو تحمل کنم چون خیلی اشتباه فکر میکردن .نمیخواستم اینقدر رو اشتباهاتشون پافشاری کنن و همدیگه رو هم تشویق کنن که آره ما داریم درست میگیم و ... . اینقدر هم تو اینجور جمع ها نشستم که میدونستم داره چه اتفاقایی میوفته دقیقا.

     تصمیم من این شد که پای عواقبش بایستم و با وجود اینکه شاید اشتباه هم بنظر بیاد حرفم رو بزنم. خلاصه اجازه گرفتم و شروع کردم به صحبت کردن. از سیر تا پیاز خیلی دوستانه و یواش یواش گفتم و هر دو جمله یه بار میگفتم من خودمو جزئی از شما میدونم دوستان. دارم خودم رو ... خودمون رو نقد میکنم . ولی چیزی که نهایتا پیش اومد این بود که اواخر صحبتای من سر و صدا ها بلند شد ! بالای 80 درصد از اعضا مخالف بودن(میدونستم البته) !! و همه توی صحبتاشون بعد از من حد اقل یک بار اسم منو میاوردن و شروع میکردن به جواب دادن به من که تو فلان گفتی و فلان کردی و ... .

     من یک دنده بازی در آوردم ولی میدونستم که کارم درسته.از قبل جلسه هم تصمیم داشتم مخالفتم رو با بعضی حرفای جمع اعلام کنم.توی اون جلسه دیگه حرفی نزدم و فقط به بقیه دوستایی که رو به من با پرخاش صحبت میکردن یه لبخند میزدم و فقط نگاهشون میکردم که واقعا الان چه چیزایی داره تو ذهنشون میگذره؟واقعا چرا دارن اینجوری پرخاش میکنن !؟ با خودم میگفتم اگه این جمعیه که تقاضا داره که همه باید نقد پذیر باشن پس چرا خودشون اینجوری نیستن ؟ و هزار تا سوال دیگه که یه لحظه هم داد و بیداد های دوستان نذاشت حواسم ازشون پرت بشه .

     خلاصه که من یه دندگی کردم و خیلی هم راضی ام.کار خیلی سختیه که بدونی همه مخالف حرفتن ولی اون رو بگی فقط بخاطر اینکه فکر میکنی کار درستیه. الان خیلی خوشحالم از این که تونستم به خودم ثابت کنم اگه بخوام میتونم توی همچین شرایط سختی کاری که فکر میکنم درسته رو انجام بدم و امیدوارم که تو این مورد اشتباه نکرده باشم.و اومدم بگم که اگه مطمئنید کارتون درست تره یک دنده باشید! اگه میخواید درست تر بشید هم انتقاد پذیر ! و به هبچ چیز هم توجه نکنید جز هدفتون !


*اگه میخواستم پست موقت داشته باشم این میشد پست موقت ! ولی از این سوسول بازیا ندارم فعلا تا اطلاع ثانوی !
*بازم طولانیه ، دیگه کمتر از این نشد!


  • مرتضی معادی
۱۴
اسفند
۹۵

          امروز اینجا هم یه نم بارونی اومد.از قضا اطراف خونمون دارن پی میکنن و ساختمون میسازن و از این حرفا . تا دیدم بارون گرفت یاد اون مهندسا و کارگرا افتادم که الان حتما دارن با خودشون میگن: بیا ! ینی شیش ماه ، شیش ماه اینجا بارون نمیادا ! حالا ما دو روزه کارو شروع کردیم بارون گرفت !! اصن اگه ما کار نمیکردیم بارون نمیومد که ! فقط بخاطر اینکه ما نتونیم کار کنیم بارون گرفته ! اینم از شانس ما و ...

          البته نمیدونما ... شاید اینجوری هم نگفته باشن ولی خیلیامون تو خیلی قسمتای زندگی این مدلی حرف میزنیم. خیلی هم بعید نیست که اینا هم همچین حرفایی زده باشن.

          ولی یدفعه دیدم حرفای بیخودی داره میزنه و به اون کارگر درونم گفتم: ول کن بابا ! واقعا تو چی فکر میکنی با خودت که همچین چرت و پرتایی بلغور میکنی ؟! ینی این دستگاه خلقت ، این همه گل و گیاه و زمین تشنه و ابر بارور و آفتاب و مهتاب همه و همه منتظرن ببینن تو کی کار میکنی و برنامشونو با تو تنظیم میکنن؟! ینی تو واقعا خودتو اینقدر جدی گرفتی جناب آدم ؟؟ بابا ، باور کن اصن عددی نیستی تو این محاسبات !
          هیچی دیگه ، اینا که تموم شد دیگه تو ذهنم حرف نزدم ، اون کارگر و مهندسه هم هیچی نگفتن .

         ولی چند دیقه بعدش نشستم فکر کردم که من هم خیلی اوقات اینجوری ام ! یه روز که با لباس خنک میرم بیرون و باد میشه میخوام زمین و زمانو به هم بدوزم که این همش بخاطر منه. یه روز که درس نمیخونم و استاد امتحان میگیره فک میکنم استاد میخواد منو اذیت کنه و ... . و حالا فهمیدم که نه بابا ! من اصن کلا عددی نیستم که ! اینهمه که خودمو جدی میگرفتم چیز مهمی نیستم اصلا !

         یه جایی خونده بودم که آدم ها برای دیگران قاضی های بهتری ان ولی معمولا خودشون رو میبخشن تا قضاوت کنن(حلا مضمونش همین بود در کل ... ). این شد که این قضاوت من و توپیدنم، به کسی که فکر میکردم ممکنه یه حرفی بزنه ، باعث شد یکم خودمو بهتر قضاوت کنم و یکم خودمو نصیحت کنم!

         همین _

  • مرتضی معادی
۱۳
اسفند
۹۵



روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای :
باشد که میزِ گوشه‌ی میخانه‌ای شوی !

تا از غمِ زمانه بیابی فراغ بال
ای کاشکی نشیمنِ پیمانه‌ای شوی

یا این‌که از تو، کاسه ی «تاری» در آورند
شورآفرینِ مطربِ دیوانه‌ای شوی

یا صندوقی کنند تو را، قفل پشتِ قفل
گنجی نهان به سینه‌ی ویرانه‌ای شوی

اما ز سوزِ سینه دعا می‌کنم تو را
چون من مباد آن‌که درِ خانه‌ای شوی !

چون من مباد شعله‌ور و نیمه‌سوخته
روزی قرینِ آهِ غریبانه‌ای شوی

چون من مباد آن‌که به دستانِ خسته‌ای
در موی دخترانِ کسی شانه‌ای شوی
::
روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای :
«باشد که میزِ گوشه‌ی میخانه‌ای شوی»


                                                                                                    #حسین جنتی

  • مرتضی معادی
۲۵
بهمن
۹۵

دایه مهــربان تر از مادر هستم
                   برای گهواره های خالی

همسایه مان
           از درخت سیب باغ زرد آلویش
                             لواشک میچیند

دیگر کسی
       برای طراوت
                    دست به جیب نمیشود

دلم میسوزد برای کاسه های داغ تر از آش
                     در آتش دیگری گُر میگیرند
                          و برای سرمای دیگری
                                                     یخ میزنند

شاید این سایه ای که هر روز کوتاه تر میشود
                             متعلق به آخرین بازمانده نسل خیاطهایی باشد
                                                     که پارچه نخ کش نمی دوزند

  تا بلیط بد نامی به دستش نداده اید
                سری به کمد بی لباسیتان هم بزنید

  • مرتضی معادی
۱۳
بهمن
۹۵
     الان مثلا چند روز دیگه است و اینم شماره 2ی اون .
     و اما بعد ...
     کلی زمان گذشت و من داشتم خیلی عادی پست میذاشتم و مینوشتم ولی یهو امروز به خودم اومدم و دیدم که نه ... ! مثل اینکه خیلی وقته چیزی ننوشتم. همین شد که کلی فکر کردم چیکار کنم با این حال که یادم اومد این پسته رو ننوشتم احتمالا ! و وقتی چک کردم و دیدم که ننوشتم خیلی خوشحال شدم !!! چون بالاخره یه دلیلی پیدا شد برا نوشتن !
     مسئله اینجاست که با وجود اینکه گاهی اوقات آدم نوشتش نمیاد ؛ ولی نباید دست رو دست گذاشت که! هر جور شده باید یه چیزی نوشت و یه بهونه ای پیدا کرد برا نوشتن و راه انداختن مچ دست. قرار نیست تسلیم هی چیزی بشیم و تا یکم هوا بد شد از خونه بیرون نرییم که . تلاش کردن یکی از نکات کلیدی نوشتنه . هر نوع نوشتنی در کل. همه تو فیلم و کارتونا دیدیم دیگه ، مثلا یکی میخواد یه داستان بنویسه ، نامه بنویسه یا هر چی یه کوه از کاغذی مچاله شده پشت سرش تو سطل آشغال ریخته .
     خلاصه که وقتی نمیاد باید بیاد! البته منظورم تلاش درست و حساب شده است . مثلا هیچ وقت نباید رفت سر کاغذای شعری که از قدیما داری بعد بگی امروز میخوام اینو کامل کنم ! تازه هی تلاشم بکنی ... اون خراب میشه. ولی میگم نوشتن برای دست مثه هواست برای ریه.یه مدت نباشه دیگه به بعد بود و نبودش یکی میشه .
     اینا همه رو گفتم برا خودم که هیچ وقت نا امید نشم از نوشتن. و الا اصلا سواد ندارم که بخوام دارو تجویز کنم و این حرفا .

  • مرتضی معادی
۲۸
دی
۹۵

     ماجرا اینه که از اونجایی که من توی شهر خودمون دانشگاه هم قبول شدم ، معلم ادبیات دوران دبیرستانمون درس ادبیات فارسی دانشگاه رو هم ارائه دادن . از طرفی توی کلاس درباره امتحان بحث شد و یه سری صحبت که نهایتش این شد که ته برگه امتحان یه سوالی هست که یه حالتی داره بین اینکه یه چیزی از خودتون بنویسین و نقد و شعر و این حرفا ...

     من بیچاره هم کلی فکر کردم که مثلا اگه این سواله بیاد من چی بنویسم ! که یه دفعه گذشته اومد جلو چشام . یه لحظه حس کردم اگه گاهی اوقات شعر و اینا مینویسم و علاقه مند شدم به نوشتن، خیلی این استادمون توش دخیل بودن.تا اون موقع به چشمم نیومده بود ولی هر چی گشتم تو خاطره هام دیدم با اینکه خیلی باهاشون گرم و گیر نبودم ، ولی انگار بیشتر از همه ی شرایط و مسایل دیگه تاثیر گذار تو بودن. خلاصه این شد که بعد از کلی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که یه شعر کنایه آمیز و محبت آمیز بنویسم تهش و خلاصه برای یه بار هم که شده توی عمرم حرف دلمو به یه نفر بزنم.

     آقا نشستم تو طول ترم یه غزل آماده کنم که فقط سه بیتش آماده شد ! سر امتحان هی با خودم گفتم خوب ، بنویسم !!؟؟ ننویسم ؟؟!! این چیه عاخه ؟! ولی خوب ... از اونجایی که با وجود نصفه و نیمه بودنش کلی برنامه چیندم روش تو کل ترم ،دلو زدم به دریا و همون سه تا رو نوشتم تو سوال آخر . ولی حیفم اومد که نصفه بذارمش ، برا همین نشستم شعره رو تکمیل کنم ! - فک کنید همه نشستن سر امتحان دارن سوالا رو جواب میدن و تست میزنن ، من نشستم دارم شعر میگم ! - خلاصه شروع کردم به فشار آوردن به مغزمو و فکر کردن . نتیجش رو این پایین براتون تایپ میکنم :

     البته مصراع آخرشو بعد از اینکه برگه رو تحویل دادم توی راهرو به ذهنم رسید ! و در نتیجه یه شعر کااملا نصفه و نیمه تحویل دادم.



کسی گره زده شعر مرا به دستانت

دخیل بسته مرا یک نفر به دامانت

قرار بوده کسی مثل من بیاموزد

اصول شاعری از راه راه مژگانت

به رقص آمده الفاظ ذهنم از روزی

که وزن شعر زدی روی میز از جانت

خلاف عادت من بوده حمد آدم ها

ولی به جبر شدم جزء وام دارانت

بخوان به گوش کسی که معلمم بوده

که هر چه میگذرد بیشتر به قربانت



*** و اما سوال اینه که آیا شما هم مثه دوستام فکر میکنین من چاپلوس و آش مالم یا نه !؟ چرا ؟ با ذکر دلیل توضیح دهید .


  • مرتضی معادی
۲۵
دی
۹۵

بنام خدا

همه ی این نوشته بین کاغذ های دفترچه خاطراتم محفوظ خواهند ماند.فقط اینها را نوشتم که هیچ وقت یادم نرود .

اینطور که من فهمیده ام ، آدم خیلی خیلی خوشبختی هستم. اصلا از سر و رویم خوشبختی میبارد . در هر جشن و مهمانی ای که حاضر میشوم مرکز توجهات خواهم بود. بدون استثنا در هر کاری که وارد شده ام موفق بوده ام. اصلا خیلی آدم خوش شانسی هم هستم ، چون بار ها پیش آمده که بدون اینکه برای چیزی که میخواهم به آن برسم تلاش کنم ، خودش به خودی خود در دامنم افتاده ! به خاطر همین همه به من میگویند که دعا کن ما هم مثل تو باشیم !

به یاد ندارم که حتی یکبار هم دلم هوس گریه کردن کرده باشد . همچنین اصلا آدمی نیستم که تنهایی اش را دوست بدارد ! چرا که وقتی در جمعی هستم آنقدر دوست و آشنا دارم و آنقدر مهم هستم که اصلا دلم نمیخواهد از آن محیط خارج شوم. همه ی اینها را هم مدیون فن بیانم هستم . من به طرز خیلی عجیب و غریبی قادرم آنچیزی را که درونم میگذرد را به محیط اطرافم انتقال دهم . یعنی گاهی اوقات آنقدر همه ی اطرافیانم من را میفهمند که خودم هم تعجب میکنم !

به نظر من خوشبختی یعنی همین چیز های ساده و کوچک . یعنی همین چیز هایی که من از خودم نوشتم و یعنی هر آن چیزی که آدم را از خودش راضی میکند.همه ی زندگی من پر بوده از پیروزی و افتخار . اما من هیچ موقع تنها نقطه ضعفم را فراموش نخواهم کرد . تنها نقطه تاریک این زندگی شیرین و بدون دردسرم را . فراموشش نمیکنم اما خوب ، به نظرم خیلی هم چیز مهمی نیست که آدم بیشتر فعل های جملاتش را معکوس بکار ببرد . خلاصه هر کس نقطه ضعفی دارددیگر !
اما من هر چه هستم باید از خودم ناراضی باشم ! هررررر چه هستم .

>>>پایان<<<
  • مرتضی معادی
۱۵
دی
۹۵
     کلا همه چیز در نهایت سادگی در حال اتفاق افتادنه . بستگی داره از چه جهتی بهش نگاه کنی ولی یه وقتی میرسه که هر جور نگاه میکنی میبینی همه چیز چقدر ساده است ! معلم های شیمی میگن وقتی که گاز متان میسوزه و اکسید میشه گرمای شدیدی تولید میکنه.بعدگرما به قابلمه منتقل میشه و اونم از طریق تماس گرما رو به ملکولهای آب منتقل میکنه.ملکولها انرژی دریافت میکنن و گرم میشن و میرن بالا و ملکولهای بالاتر میان پایین و .... ولی وقتی بخوای آب جوش بیاری اگه از کسی تو خونه بپرسی چیکار کنم با تعجب نگات میکنه و احتمالا بهت میگه هیچی ! فقط یادت نره زیرشو روشن کنی !!
     دو سه ساعت پیش؛ داشتم تو خیابون با یکی از دوستام دور میزدم. از اونجایی که رشته عمران میخونیم معمولا همش سرمون تو در و دیوار خونه ها و ساختموناست. از قضا امروز همونجوری که داشتیم به نمای یه ساختمون نگاه میکردیم؛  خیلی ساده یه آقایی بدون توجه از کوچه اومد توی خیابون. من تا برگشتم دیدم با ماشین رفتیم تو دل ماشینش دیگه ، فقط تونستم یکم فرمونو بچرخونم و خیلی توش فرو نرم !!
    زدم بغل ؛ پیاده شدم ، پیاده شد . بقیش مهم نیست دیگه فقط خیلی متمدن رفتار کردیم ! پلیسم اومد و آون آقا کاملا مقصر شناخته شد . قانون فرعی به اصلی ! و من بد بختم چون مدارک همراهم نبود ماشینم رفت پارکینگ و دردسر دیگه ای هم به مشکلاتم اضافه شد.
   
     خلاصه اتفاقی بود که باید میوفتاد ولی بیشتر از همه این مسئله تو ذهن آدم میاد که : عهه ! چقدر راحت و ساده ! چقدر الکی ! ولی اصل داستان همینه ، زندگی همیشه همیجنجوری با ما تا میکنه ، خیلی خیلی راحت . اگه خودمون سختش نکنیم و سخت نبینیمش خیلی هم پیچیده نیست !
     و یه مسئله دیگه هم این بود که نمیتونم قبول کنم که فقط طرف مقابلم مقصره ! شاید خنده دار باشه ولی من فکر میکنم به همون اندازه مقصر باشم!درسته که اون توجه نکرد ، ولی منم توجه نکردم ! از بابت مسائل قانونی نگرانی ندارم،همه چی به نفع من تموم شد ولی این قضیه احتمالا تا چند وقت ذهنمو قلقلک میده . مثه اینکه مهم نیست حقیقتا ما چقدر توی کارامون دخالت داریم و نظر خودمون چیه ، مهم اینه که بقیه چجوری به قضیه نگاه میکنن ! مهم اینه که جامعه چه قانونی درمورد ما خلق کرده! مثه اینکه قانون اومده باشه برای اینکه بتونیم فقط برای قضاوت هامون دلیل داشته باشیم !
     خیلی ساده ...
  • مرتضی معادی
۱۰
دی
۹۵

این جا
لبی به لبخند باز نشده است ...

روزنه ی امیدی شکوفه نکرده

آغوشی امید گشایش نداشته

و عقده ای رویای باز شدن ...

     نه...

     قطره ای طراوت از آسمان نباریده

     و ساقه ای حیات نروئیده

     جسمی سایه نینداخته

     و روحی عروج نکرده است ...

          این نقطه از زمین

            از ابتدای تاریخ

              میزبان روشنایی نبوده

                و حافظه اش چنان

                  روی شانه هایم سنگینی می کند

                    که حنجره ام فریاد می کشد

                      درد مشترک همه ی ساکنین این یک وجب خاک را

که انگار

از ازل

تنـــــها

حقیقتی از من

اینجا می نشسته

غـــــــــــرق در حسرت کسی چون تو _





**)این ترم هم فرجه ها تموم شد و من هیچی درس نخوندم !
خدا کنه لا اقل انقدر اراده داشته باشم که وسط امتحانام دیگه نیام پست بذارم و یکم به درسمم برسم !!!

  • مرتضی معادی
۰۵
دی
۹۵
اولش توی همین مرکز مدیریت وبلاگ خودم بودم. رفتم به روز شده های جدیدو خوندم ، جلب بود. قبلش توی اینستاگرام بودم و قبل ترش هم تلگرام و اینا ... . خیلی جالب تر بود. اوضاع خیلی شیرینی دور و بر ما آدما در حال اتفاق افتادنه. هر کسی تو هر فرصتی داره مینویسه. خاطره ... درد و دل ... نجوای عاشقانه ... انتقاد های اجتماعی و حتی برداشت های سیاسی !
     از اونجایی جالب شد که یاد گذشته ها افتادم. یاد دوران راهنمایی و یاد زنگ های انشا ! یادمه اونموقع ها خبری از این آدما اطراف من نبود. البته که تو هر کلاسی یکی دوتایی پیدا میشدن که وقتی انشا هاشونو میخوندن همه کف میزدیم و لا به لای خوندنشون هم با آستینامون صورتمونو پاک میکردم ، ولی غیر همون تعداد محدود کسی نبود.
     ولی حالا ... حس میکنم دقیقا برعکس شده! خیلی کمترن اونایی که یه گوشه ای نخوان صداشون به جایی برسه و تقریبا هر کسی داره یه جایی خودشو بروز میده ، حتی اگه شده با پخش کردن نوشته های دیگرانی که باهاشون موافقن . یکی این وسط مقصره . یکی باید قبول کنه که این مدل به گردن اونه . از اینجایی که من دارم نگاه میکنم اینجوریه که همه دارن خودشونو پنهون میکنن تو بدترین شرایط و تو جاهایی که اصلا نباید .
     موضوع انشاهای ما هر چی بود رو نوشتی بود از توی کتابا و صفخات اینترنتی . کسی نبود برامون بگه انشا یعنی خلق کردن و ایجاد کردن با توجه به نوع نگاه خودت. درسته که بچه بودیم ولی مطمئنا میتونستیم این چیزا رو بفهمیم ! ولی به جای این چیزا بهمون یاد دادن که انشا رو از روش تحقیقی بنویسیم و مقاله تحویل بدیم ! آخرشم همه بیست می شدن.اینجوری بود که یاد گرفتیم احساساتمونو بروز ندیم و ادا ی سنگارو در بیاریم . و دقیقا همینجوری بود که حتی حرف زدن هم یادمون رفت و پنهون کاری رو خیلی قشنگ یاد گرفتیم.اون همکلاسی هامونم کم کم عوض شدن و دنیا چرخید تا رسید به حالا.
     حالا ما آدمایی هستیم که دوست داریم عشقمون رو به دنیا ابراز کنیم ولی زبونش رو یاد نگرفتیم و اون دوستامونم کسایی شدن که اینقدر تلاش کردن که مثل بقیه جماعت بشن که راه و روش خودشون هم یادشون رفت .
     حالا بهتر شده . درسته طبق اونی که باید پیش میرفت نرفت ولی خوب شد که این بستر های مجازی پهن شد برای انشا ننوشته هایی مثل من که بیان و سعی کنن هر چی که بلد نیستن رو یاد بگیرن.امیدوارم نسل بعدی ما بتونن راه درست محبت کردن و ابراز اون رو یاد بگیرن ؛ البته اگه ماها فرصت کنیم همین تجربیاتمون رو در اختیارشون بذاریم ، و الا احتمالا یه روزی ، یه جایی مینویسه :
قدیما پدر مادرا ی ما یه جایی میرفتن یه چیزایی مینوشتن، بعضیاشون دسترسی داشتن بعضیاشون نه !اونا خنده هاشونو توی اون محیط گم کردن ، همینطور عشق و محبتشون رو !
 راستی ، پدرو مادر همون موجوداتی هستن که آدم رو بوجود میارن و همیشه ساکتن ! همون گنده های ترسناک !!
  • مرتضی معادی
۰۴
دی
۹۵
برای هر کسی پیش میاد که تو آینده برگرده و ببینه قدیما چه کارایی میکرده و چه فکرای ...
این موضوع واسه اینجور استفاده هاست !
همین

  • مرتضی معادی
۲۴
آذر
۹۵
سجاده ای که رو به قبله باز نشود را
باید آب کشید .
  • مرتضی معادی
۲۰
آذر
۹۵

   ممکنه برای هر کسی پیش بیاد که یه موقع پول تو خونه نداشته باشه.جدیدا خیلی کمتر شده ولی قبلا بیشتر پیش میومد .دقیقا یادم نمیاد چند سال پیش بود ، فقط یادمه وقتی روی صندلی نشسته بود ، و من جلوش ایستاده بودم صورتم جلوی صورتش بود . مادرم میخواست غذا درست کنه ولی سیب زمینی کم داشتیم. از اونجایی که پدر بزرگوار خونه نبودن مامور شدم برم بخرم بیارم . لباسامو پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه که پول بگیرم از مامانم .وقتی کیفشو باز کرد با یه حالت عصبانی و مبهوتی سرشو آورد بالا که پولام تموم شده ، خودت چیزی نداری بخری بعدا بهت بدم؟ منم نداشتم.خلاصه همه کیفشو گشت یه هزارتومنی پول سید پیدا کرد که برم کارو راه بندازم فعلا.

   خلاصه راه افتادم رفتم . یه دست فروشی سر کوچمون بود(و هنوز هست) که کلا یه تیکه زمین داشت برا خودش و یجورایی مغازش بود.اون روز یادمه تقریبا ساعت دو و نیم سه بود و مغازه های دیگه همه بسته بودن.رفتم پیش همون دستفروشه.یه پلاستیک ازش گرفتم و شروع کردم به سیب زمینی برداشتن. بعد بردم که پولشو بدم ، پرسیدم کیلویی چنده؟گفت 1500 تومن . یهو جا خوردم.من کلا آدم خجالتی ای ام ، حالا حساب کنین تو یه همچین شرایطی هم قرار گرفته باشین. من من کنان گفتم ببخشید من همین هزار تومنو بیشتر ندارم ، میشه کمترش کنین برام ؟ترازوشم از این قدیمیا بود که یه سمتش وزنه میذاشتم  ، یه سمتش جنس .

   رفتار اون روز فروشنده رو هیچ وقت یادم نمیره.یه دفه صداشو یکم برد بالا و با یه حالت عصبانی و طلبکارانه گفت نه نمیتونم . وزنه ندارم یک کیلویی هست فقط. یادمه یکی دو ثانیه مکث کردم و دوباره یجور دیگه ازش درخواست کردم . اون روز با دوتا سیب زمینی هم کارم راه میوفتاد ولی آخر سر نتیجه این شد که من سیب زمینی ها رو خالی کردم سر جاش و دست از پا دراز تر برگشتم خونه.وقتی به مامانم گفتم که نتونستم بخرم چون پولم کم بود چیزی نگفت .من خیلی ناراحت بودم ولی مامانم گفت عیبی نداره حالا . شبش هم که برای بابام تعریف کردم با یه خونسردی خاصی که معمولا همه پدرا دارن گفت : ای بابا ، اشکال نداشت که . خودتو معرفی میکردی . هم منو میشناسه هم همه عموهاتو . همسایه ایم ها. تقصیر تو بوده که خودتو معرفی نکردی.

   ولی من هیچ وقت نتونستم خودمو مقصر بدونم.درسته بچه بودم ولی حرفم این بود که اصلا به فرض اینکه من یه بچه یتیم و بی همه کس . این رفتار از روی مردانگی بود یا نه ؟خلاصه که از اون روز به بعد هیچ وقت یه پلاستیک خالی هم از اون آدم نگرفتم.تو همون بچگیم اینقدر غرور داشتم که دوچرخمو بر میداشتم تو کل محله دور میزدم تا یه مغازه پیدا کنم خریدمو بکنم.همیشه هم مامانم بهم میگفت برو از همین بگیر دیگه ، ولی من دیگه نرفتم.هنوز هم نمیرم .اون طرف بالا سرش سقف درست کرد . ترازوی دیجیتالم آورد ولی من دیگه کلامم بیوفته سمتش نمیرم . اون روز رفتاری با من شد که به هیچ وجه توجیه نداشت.اگه همه چیز دنیا هم عوض بشه اون هیچ کسی اونی که بوده رو نمیتونه عوض کنه . از صمیم قلب باور دارم اون فرشونده هنوزم همون آدم گذشته است و با وجود اینکه قیمت منصفانه ای داره ولی آدم خیلی منصفی نیست .




نظر شما چیه ؟ شما بودین میرفتین دوباره پیشش؟
اینم بگم که تو بچیام از این کارا زیاد کردم... والا !


  • مرتضی معادی