ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

محلی برای نوشتار های بیخودی از سر دلتنگی

از سر آغاز زندگی ام ، چیز زیادی به یاد ندارم ...
ولی حالا که اینجا نشسته ام ، در حال طی کردن مسیری هستم که شاید اوایلش این طور بوده باشد :
یادم می آید وقتیکه پدرم میخواست دوچرخه سواری را به من یاد بدهد را ...
قبل از آن وسیله ای داشتم که با آن بازی میکردم،توی حیاط خانه با آن دور میزدم؛گاهی اوقات هم با کلی ذوق و شوق پاچه ی شلوارم را بالا میکشیدم،لاستیک هایش را میشستم و میآوردمش توی خانه.لذت بخش ترین بازی های زندگی ام بود ...
وقتی پدرم دو تا از چرخ هایش را کند ، هاج و واج مانده بودم.میدانستم خراب نشده، چون دیده بودم که بعضی ها اینطور سوارش میشوند ...  اما میدانستم من آنطور بلد نیستم ...
یادم میآید بار اول توی همین هال خانه بود که امتحان کردم ، دو چرخه ام را . اولین تجربه ای که دیگر هیچ وقت تکرار نخواهد شد ...
و یادم می آید وقتی را که برای دفعه ی اول توی خیابان رفتم با دو چرخه . تنها نبودم ، دست پدرم پشتم بود. ولی نفهمیدم چه شد که زمین خوردم ...
پدرم لبخندی تلخ روی لب داشت ، که بعد ها فهمیدم دلیل لبخندش این بوده که - برای یاد گرفتن ، باید زمین خورد - ...
بقیه خاطه هایم هم بماند برای خودم ...
ولی نوشتن را هم همینطور شروع کردم . خاطره گفتم تا این را بگویم .نمیدانم کدام روز بود ، ولی از چهار چرخه ی نوشتنم خسته شده بودم.از عادت هایم جدا شدم و کندم خودم را .کمکی های مداد و خودکارم را شکستمم ، تا یک بار دیگر تجربه کنم ، لذت یک کار متفاوت را.لذت نوشتنی متفاوت ، مثل یک سواری متفاوت ...
توکل به خدا کردم و از او خواستم مراقبم باشد . همان لحظه بود که گرمای دستی را پشت سرم احساس کردم که به من امید نوشتن میداد.امیدوارم میکرد که اگر زمین هم خوردم ، کسی هست که مراقبم باشد ، کسی هست که لبخند بزند به زمین خوردن هایم ، و کسی هست که دلگرم است به یاد گرفتنم .
و یادم نمیرود هیچ گاه ، که مسیری بی انتها دارد این لذت مدامِ نوشتن ...
...
اینها را گفتم که بگویم نوشتن بلد نبوده ام و نیستم.هر چه بوده یاد گرفته ام زیر سایه ی دستی از غیب و چیز دیگری ندارم بگویم جز اینکه همیشه وقتی زمین میخورم ، بلند میشوم به امید اینکه دوباره نوازش نسیم را در صورتم احساس کنم.
 همه اینها را هم گفتم که بخواهم از شما که بنویسید.که تجربه کنید این لذت را که هر بارش بدون تکرار است و همیشه تازه.
راستی ، یادم رفت بگویم که هنوز گرمای دست پدرم را وقتی دوچرخه سواری میکنم حس میکنم ، همانطور که موقع نوشتم دست غیب را ...
زیاده عرضی نیست ؛ جز اینکه آنچه بوده ام را نوشتم و تا 19 سالگی ام هر آنچه از خود فهمیدم ام را اینطور روی کاغذ آوردم.
یا علی ______

ارسال نظر

تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.