ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

محلی برای نوشتار های بیخودی از سر دلتنگی

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰
آبان
۹۵

     رفته بودم یه سری ازش بزنم .وقتی که سنی از آدم میگذره و آدم کلی بچه و نوه و نتیجه داره دیگه تحمل تنهایی براش خیلی سخت میشه . برعکس ما جوون ترا که معمولا تنهایی راحت تریم.خوب بخاطر اختلاف زیاد سنی ، نمیتونیم همزبون های خوبی برای هم باشیم .ولی اینجوری نیست که حرف همدیگه رو متوجه نشیم.اون از من خیلی جلو تره.پنجاه سال جلو تر از من . بخاطر همین هربار میرم پیشش برام صحبت میکنه از اینکه چه اتفاقاتی در انتظارمه.راه حل بهم پیشنهاد میکنه و نصیحت و دعا .

     خدا رو شکر از اون آدمای کور و کر و لال نیستم که به حرف کسی گوش ندم یا از نصیحت آزرده بشم.حتی وقتایی که بخاطر حواس ضعیفش حرفای تکراری بهم میزنه . همیشه با دقت گوش میدم و مطمئنش میکنم که حرفاشو میفهمم و قبولشون دارم -که واقعا هم همینطوره-. اون روز فقط من خونه بودم و او. مث همه مادر بزرگا کلی تعارف های برو چایی بریز و شیرنی بردار و فلان بیار بخور و اینا داشتیم. ولی بعد از حرف زدنا و شکم سیر کردنا من یه برنامه دیگه هم دارم.

     میشینم نگاش میکنم.تک تک لحظه هایی که روبرومه رو حفظ میکنم و خودمو میذارم جاش.حال عجیب غریبیه. انگار تو چند دیقه منی که بیست سالمه یهو تبدیل میشم به هفتاد ، هشتاد ساله.اونوقت خودمو میبینم که نشستم ، منتظر اینکه یکی بیاد تا باهاش حرف بزنم ، وقت بگذرونم و چند دیقه دردامو فراموش کنم.خیلی دلم میگیره. بدنم گر میگیره ، میخوام زار زار گریه کنم از اینکه نمیتونم این حالو تحمل کنم.یکی از سخت ترین و تاثیر گذار ترین تصورات زندگیم دقیقا همینه.مخصوصا وقتی یه فیلمی چیزی میبینم که طرف کم کم شروع به پیر شدن میکنه ، امکان نداره اشکم در نیاد...

     اون روز نشسته بودم و نگاش میکردم که برگشت طرفم و یه جمله گفت که خیلی غریب بود. خیلی سخت بود که از زبون کسی که میدونستم همیشه در عین صداقت و سادگی حرف میزنه اینو بشنوم.رو به روی در راهرو نشسته بود.برگشت بهم گفت:(پاشو بیا اینجا بشین ببین ! مردم  وقتی از جلو در رد میشن ، از تو این شیشه رنگیا دیده میشن.وقتایی که حوصلم سر میره و کسی نیست ، میام اینجا میشینم ، سایه مردمو نگاه میکنم...)


     چشماش خیلی قوی نیست ، فک نکنم اشکم رو دیده باشه !




  • مرتضی معادی
۲۴
آبان
۹۵

     خواستم یه اعترافی بکنم . از اون دسته اعتراف هایی نیست که نتیجش باعث بشه یجورایی مجرم بشم ، نه ؛ ولی میشه گفت یه نتیجش اینه که میتونم بگم از یه زاویه ای خودمو بیشتر شناختم . این اعتراف یجورایی یه کشف ساده ی جدید بحساب میاد.
     میشه از یه زاویه ای آدما رو به این شکل تقسیم بندی کرد که چه وقتی متوجه اشتباهشون میشن.اول از خودم میگم.در کل آدم خیلی وقتا متوجه میشه که فلان کاری که کردم اشتباه بوده و ای کاش که انجامش نمیدادم. از ساده ترین و مبتدیانه ترین حالتش که بخوایم شروع کنیم ، همون حالت کلیشه ای و تکراریه همه است. یه مدت بعد از اینکه کاری رو کردیم !
     خیلی اوقات پیش اومده که وقتی به کاری که تا ته انجام دادیم میشینیم فکر میکنیم و میگیم :عه ! اون کارم اشتباه بود. ولی روش های های کم ضرر تری هم وجود داره.اعتراف میکنم که برای من علاوه بر اون قسمت بعد از انجام دادن کار یه موضوع دیگه هم میتونه منو متوجه اشتباهم بکنه.یه مرحله ای که ضررش کمتره.چند روز پیش بود که فهمیدم نوشتن کارام ، حتی قبل از اینکه انجامشون بدم میتونه به من بفهمونه که کارم اشتباهه.میخواستم برا یکی یه نامه ی اعتراض آمیز همراه با درد و دل و فحش! بنویسم که فهمیدم دلیلی نداره ! دقیقن وقتی که شروع کرده بودم به نوشتن.
     اون نامه رو که کلا گذاشتم کنار ولی این موضوع رو فهمیدم که خوب شد قبل از اینکه کامل کارمو تموم کنم اشتباه بودنشو فهمیدم.و همین شد موضوعی که بشینم و بهش فکر کنم. در نهایت نتیجه این شد که تونستم یه پارامتر مهم تقسیم بندیه ارزشی برای خودم ایجاد کنم. بعلاوه سعی و تلاشمو بکنم که برسم به اولین سطحش.اگه بخوایم ازآخر بگیم این میشه که امکان داره بعد از انجام دادنش فهمید، میشه قبلش و همراه با نوشتنش.میشه قبل نوشتن و همراه با فکر کردن به اینکه دقیقن چیکار میخوای بکنی نتیجشو فهمید. و میشه قبل از فکر کردن به خود کار و همراه فکر کردن به هدف و نیت از کار سرانجامشو فهمید. فک کنم یه مرتبه بالاترم داشته باشه که نمیدونم دنیاش چجوریه ولی یه حسی بهم میگه یه مرتبه بالاترم داره!
     در نهایت اینکه آدم تو هر کاری از مرحله های ارزشمند تر استفاده کنه میشه قوی تر و مطمئن تر . میشه قابل اطمینان تر و میشه الگو تر.اعتراف میکنم که با این دسته بندی من خیلی سطح پائینم و امید وارم بتونم به شرایط بهتری برسم.نتیجه گیری کلی ترش هم اینه که آدمایی که سطح پایینن ، ارزش اینو ندارن که سرنوشت یه عده دیگه رو بدست بگیرن.هر چند ...




* عذر خواهم اگه خوشتون نیومد و نتونستین با نوع دنیای ذهنی من کنار بیاین ! :--)))))))))
  • مرتضی معادی
۰۹
آبان
۹۵

         سلام

   امیدوارم الان که دارم برایت مینویسم حالت واقعا خوب باشد. آنی که در بطن توست ، نه آن ک در چهره ات هویداست.آن روز که بعد از ماه ها با هم بودن، برای اولین بار مدتی بدون هوا و هوس و فقط برای همدیگر پیش هم بودیم،انگار مکاشفه ای در من رخ داد.خیلی به آن چند ساعت فکر میکنم. تجربه ی لذت بخشی بود ، به غایت. بگذار دقیق تر برایت بنویسم ؛ اصلا آمده ام برای همین .
   ای کاش زود تر به فکر می افتادم.میدانم ؛ حالا خیلی دیر شده ، اما قبول کن که من هم میتوانم اشتباه کنم.ولی میدانی که دست جبران کردن دارم.رابطه ی چند ساله مان چطور بود؟ شاید من خوب با تو تا نکردم ولی قبول کن هر دوی ما مقصریم.هر دوی ما بخاطر خودمان با دیگری بودیم ، نه بخاطر طرف مقابل . شاید من آن وقت ها که هوا سرد بود و تنها بودم پیش تو میآمدم ؛شاید هرگز نشته باشم که حرف هایت را بشنوم ، شاید واقعا برای رفع نیاز های خودم به یاد تو افتاده باشم ، ولی بی انصاف ... تو هم یکبار حرف مرا نشنیدی. نشد که حتی یکبار بیایی و خبری از بی خبر های من بگیری. خودت بهتر میدانی ، ولی گمان نکنم که تو هم با من بهتر رفتار کرده باشی.
   میدانی؛ ما مثل دو پایه ی یک سه پایه بودیم. شاید اسم آن یکی گذر زمان باشد ولی مهم خودمان دوتاییم. ما کنار هم ماندیم، و در کنار گذر زمان،نه بخاطر اینکه اگر نمیماندیم دیگری زمین میخورد ؛ بخاطر اینکه میدانستیم اگر بقیه نباشند، خودمان زمین میخوریم. ما زندگی را برای هم سخت کردیم ، درست همان موقع که میتوانستیم راحتش کنیم.
   شاید تو خودت هم متوجه این ها شده باشی. ولی من آمده ام تا اول بشکنم . آمده ام تا اول تقصیر هایم را بپذیرم .آمده ام تا همه کاسه و کوزه ها را سر من بشکنی ، ولی منظورم از این آمدن ها فقط این بود که به تو بفهمانم که چقدر از این اتفاقات خسته ام. خسته ام برای خودمان ؛ مگر نه خودت خوب میدانی که حرف مردم برایم اصلا اهمیتی ندارد.برایم مهم نیست دیگران درباره ما چه میگویند ، اما اگر زندگی آن طور که باید بین خودمان جریان داشته باشد.
   برایت نوشتم که بگویم آن روز شاید شروع یک دنیای جدید بین من و تو باشد که خبری از گذشته در آن نیست.نوشتم که بگویم تو را آن طور که واقعا هستی ، و آنطور که درونت را شناختم دوست دارم ، جدای از همه ی نقطه ضعف هایت . نوشتم که بگویم معذرت میخواهم و امیدوارم مرا ببخشی.نوشتم که بگویم درخت رابطه ی ما هنوز خشک نشده ، و با رسیدگی هر دوی ما هنوز میتواند میوه بدهد .
                                                                                                                                                   دوستدار تو ، من
 
 

  (((نامه ی یک آدمیزاد ، به ماشینش ، بعد از شستشو !)))

لازم نوشته:
موضوع جدید تشخیص در وبلاگ با این نوشته باز شد . نوشته های دو پهلوی واقعی در این موضوع خواهید دید.
تشخیص دادن آنچه که خودتان از متن میخواهید ، هدف اصلی ماست !!!
:-))

2) منتظر نظر عزیزان هستم ! نظر بدین در باره این موضوع...
                                                                                                                                                         
  • مرتضی معادی
۰۵
آبان
۹۵

               بنام خدا

     یکی از تفریحات سالم من -شایدم نا سالم!- فیلم دیدنه . شاید بشه گفت یه فیلم بین نیمه حرفه ای به حساب میام.

     بعد از چند سال دیدن فیلم و انیمیشن های روز و دیروز ، چه خارجی ، چه داخلی ، چه دوبله ، چه زیر نویس ؛ کم کم فیلم نگاه کردنت با بقیه متفاوت میشه.یاد میگیری که دقیق تر نگاه کنی ، بدون اینکه تو کتابا و سایتا چیزی درباره سینما و مطالب تئوریش خونده باشی . یه سلیقه مخصوص خودت تو فیلم پیدا میکنی . نور پردازی دوست داشتنی خودت ، ژانر های محبوبت ، داستان های قوی و ضعیف و خلاصه همه چی رو مخصوص خودت پیدا میکنی . بعد خودتو شرطی میکنی که با یه بار نگاه کردن به فیلما بیشتر از یه نگاه کردن معمولی چیز در بیاری . حرف اصلی کارگردانو بفهمی ، بازی خوب رو توش پیدا کنی و بقیه چیزا ...

     پست طولانی رو دوست ندارم.حدس میزنم کسی نخونه.پس منظورمو سریعتر میگم ...

     اون مقدمات بالا رو که بذاری کنار من ، حال و روزم ازش در میاد.چند وقتی هست که این حالتو دارم . فیلم American Sniper 2014 اولیش بود ، ولی نه بزگترینش. یادمه اون روز که این فیلمو دیدم ، جدای از لذتی که از فیلم بردم یاد یه چیز افتادم ، دفاع مقدس ایران . فیلم colonia 2015 رو دیدم ، یاد منافقین افتادم . فیلم Hours The Secret Soldiers of Benghazi 2016 رو دیدم ، یاد جنگ سوریه و فیلم neerja 2016  و ...

     موضوع الگو سازیه . موضوع اسطوره شاختنه . بدون در نظر گرفتن اینکه هدف چی بوده و این اسطوره واقعا تا چه حد با حقیقتش مطابقه ، همه دنیا خوب کارشونو بلدن.ارزش انسانیت رو میدونن ، و ظرفیت سینمارو . وقتی یه نگاه یه سینمای خودمون میکنم ؛ فقط نگاه میکنم. آرژانس شیشه ای،شیار143 و چنتای دیگه ... چند تا ؟ همین ؟ تموم شد ؟ چقدر موضوع مونده که نساختیم؟چقد موضوع هست که هدر دادیم؟

     شدیدا احساس میکنم که سینمای ایران تعطیله ! نویسندگی رو هواست. از بس که ژانر اجتماعی دیدم خسته شدم . اصن تو پروانه تولید همه فیلمای ایرانی نوشته ژانر:اجتماعی،(و یه چیز دیگه حد اکثر!!) . و به هیچ وجه هم فیلمای قابل قبولی نداریم .-- البته دست بعضیا درد نکنه ، ولی قصدم مثبت دیدن نیست، منفیا خیلی بیشتره --

     خلاصه که دغدغه دارم.ظرفیت سینما عالیه.سینما بهترین ویترین اعتقاداته.ما ازش خوب استفاده نکردیم.ما هنرمند نبودیم، ولی باید باشیم . راه سخت و پیچیده ای نیست،ولی واقعا نمیدونم این همه سینما گر ما کجا سیر میکنن.دوست دارم وقت داشتم؛سواد داشتم؛اعتبار داشتم؛امکانات داشتم و مینشستم فیلمنامه مینوشتم،میساختم و تا جایی که در توانم بود به فکرو مملکت و مردم و اسطوره و تاریخمون خدمت میکردم . مینویسم، ولی برای خودم!و خیلی ها ، منهای خوبا! میسازن ، برای پر کردن ظرفیت یه کیسه کوچولو زیر شلوارشون.

     ای کاش یه روز بیاد که بتونم تو اتاقم یا تو سینما ، بعد از دیدن یه فیلم سینمایی ایرانی، اشکامو پاک کنم و بلند شم وایستم و تمام مدتی که تیتراژ پایانی بالا میره ، کف بزنم به افتخار زحمت و فکری که پای ساخت اون فیلم رفته . ای کاش دیر به فکر نیفتیم.

    بازم طولانی شد ، ولی این قصه سر دراز داره !!!

  • مرتضی معادی