ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

محلی برای نوشتار های بیخودی از سر دلتنگی

۲۰
آذر
۹۵

   ممکنه برای هر کسی پیش بیاد که یه موقع پول تو خونه نداشته باشه.جدیدا خیلی کمتر شده ولی قبلا بیشتر پیش میومد .دقیقا یادم نمیاد چند سال پیش بود ، فقط یادمه وقتی روی صندلی نشسته بود ، و من جلوش ایستاده بودم صورتم جلوی صورتش بود . مادرم میخواست غذا درست کنه ولی سیب زمینی کم داشتیم. از اونجایی که پدر بزرگوار خونه نبودن مامور شدم برم بخرم بیارم . لباسامو پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه که پول بگیرم از مامانم .وقتی کیفشو باز کرد با یه حالت عصبانی و مبهوتی سرشو آورد بالا که پولام تموم شده ، خودت چیزی نداری بخری بعدا بهت بدم؟ منم نداشتم.خلاصه همه کیفشو گشت یه هزارتومنی پول سید پیدا کرد که برم کارو راه بندازم فعلا.

   خلاصه راه افتادم رفتم . یه دست فروشی سر کوچمون بود(و هنوز هست) که کلا یه تیکه زمین داشت برا خودش و یجورایی مغازش بود.اون روز یادمه تقریبا ساعت دو و نیم سه بود و مغازه های دیگه همه بسته بودن.رفتم پیش همون دستفروشه.یه پلاستیک ازش گرفتم و شروع کردم به سیب زمینی برداشتن. بعد بردم که پولشو بدم ، پرسیدم کیلویی چنده؟گفت 1500 تومن . یهو جا خوردم.من کلا آدم خجالتی ای ام ، حالا حساب کنین تو یه همچین شرایطی هم قرار گرفته باشین. من من کنان گفتم ببخشید من همین هزار تومنو بیشتر ندارم ، میشه کمترش کنین برام ؟ترازوشم از این قدیمیا بود که یه سمتش وزنه میذاشتم  ، یه سمتش جنس .

   رفتار اون روز فروشنده رو هیچ وقت یادم نمیره.یه دفه صداشو یکم برد بالا و با یه حالت عصبانی و طلبکارانه گفت نه نمیتونم . وزنه ندارم یک کیلویی هست فقط. یادمه یکی دو ثانیه مکث کردم و دوباره یجور دیگه ازش درخواست کردم . اون روز با دوتا سیب زمینی هم کارم راه میوفتاد ولی آخر سر نتیجه این شد که من سیب زمینی ها رو خالی کردم سر جاش و دست از پا دراز تر برگشتم خونه.وقتی به مامانم گفتم که نتونستم بخرم چون پولم کم بود چیزی نگفت .من خیلی ناراحت بودم ولی مامانم گفت عیبی نداره حالا . شبش هم که برای بابام تعریف کردم با یه خونسردی خاصی که معمولا همه پدرا دارن گفت : ای بابا ، اشکال نداشت که . خودتو معرفی میکردی . هم منو میشناسه هم همه عموهاتو . همسایه ایم ها. تقصیر تو بوده که خودتو معرفی نکردی.

   ولی من هیچ وقت نتونستم خودمو مقصر بدونم.درسته بچه بودم ولی حرفم این بود که اصلا به فرض اینکه من یه بچه یتیم و بی همه کس . این رفتار از روی مردانگی بود یا نه ؟خلاصه که از اون روز به بعد هیچ وقت یه پلاستیک خالی هم از اون آدم نگرفتم.تو همون بچگیم اینقدر غرور داشتم که دوچرخمو بر میداشتم تو کل محله دور میزدم تا یه مغازه پیدا کنم خریدمو بکنم.همیشه هم مامانم بهم میگفت برو از همین بگیر دیگه ، ولی من دیگه نرفتم.هنوز هم نمیرم .اون طرف بالا سرش سقف درست کرد . ترازوی دیجیتالم آورد ولی من دیگه کلامم بیوفته سمتش نمیرم . اون روز رفتاری با من شد که به هیچ وجه توجیه نداشت.اگه همه چیز دنیا هم عوض بشه اون هیچ کسی اونی که بوده رو نمیتونه عوض کنه . از صمیم قلب باور دارم اون فرشونده هنوزم همون آدم گذشته است و با وجود اینکه قیمت منصفانه ای داره ولی آدم خیلی منصفی نیست .




نظر شما چیه ؟ شما بودین میرفتین دوباره پیشش؟
اینم بگم که تو بچیام از این کارا زیاد کردم... والا !


  • مرتضی معادی
۱۲
آذر
۹۵

   کسی درون من

        به انزوا نشسته است...

   شکست را

        میزبانی میکنم

   قدم های اراده ام

       پوکی استخوان گرفته اند

   دست دراز می کند کسی ؛

       دنده هایم را چنگ می اندازد

           و از دلی که شکسته

                 مشتی اشک

                      به بدرقه ی بازوان تنهایی ام آمده اند

   کسی درون من

      به انزوا نشسته است

   آن روز که به پا خیزد

      مدار های کهکشانی را

          شانه خواهد زد.

  • مرتضی معادی
۰۷
آذر
۹۵

      از چند سال قبل میگویم ...

      عزیزی از جمعمان رفت ... عده ای به نبردی رفتند ، آنسوی مرز ، عده ای له میشدند زیر بار فقر و فلاکت ،عده ای پرچم آتش میزدند و شعار میدادند، اعتیاد هم همه جا بود -کم رنگ یا پر رنگ- ، کنکور هم خوب حس کردیم ، دولت ها رفتند و آمدند ، همه ی شبکه ها خبر میگفتند ، در هایی قفل زده شد ، جاهایی به سیمان آّب میبستند ، دزدی ها یکی یکی رو میشد و جیب ها خالی تر ، مردم میرفتند و می آمدند و چند روز اخیر هم بمبی ترکید و قطاری پنچر شد !

     امروز وقتی شعر یکی از دوستانم را درباره ی حادثه ی قطار  خواندم بی هوا به خودم آمدم که عجب !! قلم من این سالها چه میکرده ؟وبلاگ ،مداد و خودکار و دفترم، یا زبانم ... چه چیز را فراموش کرده ام که نتیجه اش شد فراموشی رسالتی که بر عهده ی هر کس است که مینویسد و زنده است ؟از چه چیز مینوشتم و برای چه چیز؟
      فکر میکردم که حواسم خیلی جمع است و چرندیات را منتشر نمیکنم و نمیگویم و نمینویسم. ولی حیات قلم هر کس به آنچه مینویسد وابسته است.انسان باید با همه ی وجود حیاتش را ابراز کند و زنده بودنش را در جامعه فریاد بزند. بی تفاوتی تنها چیزی است که شاید یک نفر نباید داشته باشد . حد اقل نتیجه اش این است که آدم را بی اهمیت میکند.به قول یکی از دوستان طوری نباشیم که بعد از مرگمان بگویند (کسی نیامده بود که کسی  برود)


دلهای ما هم محزون شد از حوادث اخیر . تسلیت به خانواده های درگذشتگان

  • مرتضی معادی
۳۰
آبان
۹۵

     رفته بودم یه سری ازش بزنم .وقتی که سنی از آدم میگذره و آدم کلی بچه و نوه و نتیجه داره دیگه تحمل تنهایی براش خیلی سخت میشه . برعکس ما جوون ترا که معمولا تنهایی راحت تریم.خوب بخاطر اختلاف زیاد سنی ، نمیتونیم همزبون های خوبی برای هم باشیم .ولی اینجوری نیست که حرف همدیگه رو متوجه نشیم.اون از من خیلی جلو تره.پنجاه سال جلو تر از من . بخاطر همین هربار میرم پیشش برام صحبت میکنه از اینکه چه اتفاقاتی در انتظارمه.راه حل بهم پیشنهاد میکنه و نصیحت و دعا .

     خدا رو شکر از اون آدمای کور و کر و لال نیستم که به حرف کسی گوش ندم یا از نصیحت آزرده بشم.حتی وقتایی که بخاطر حواس ضعیفش حرفای تکراری بهم میزنه . همیشه با دقت گوش میدم و مطمئنش میکنم که حرفاشو میفهمم و قبولشون دارم -که واقعا هم همینطوره-. اون روز فقط من خونه بودم و او. مث همه مادر بزرگا کلی تعارف های برو چایی بریز و شیرنی بردار و فلان بیار بخور و اینا داشتیم. ولی بعد از حرف زدنا و شکم سیر کردنا من یه برنامه دیگه هم دارم.

     میشینم نگاش میکنم.تک تک لحظه هایی که روبرومه رو حفظ میکنم و خودمو میذارم جاش.حال عجیب غریبیه. انگار تو چند دیقه منی که بیست سالمه یهو تبدیل میشم به هفتاد ، هشتاد ساله.اونوقت خودمو میبینم که نشستم ، منتظر اینکه یکی بیاد تا باهاش حرف بزنم ، وقت بگذرونم و چند دیقه دردامو فراموش کنم.خیلی دلم میگیره. بدنم گر میگیره ، میخوام زار زار گریه کنم از اینکه نمیتونم این حالو تحمل کنم.یکی از سخت ترین و تاثیر گذار ترین تصورات زندگیم دقیقا همینه.مخصوصا وقتی یه فیلمی چیزی میبینم که طرف کم کم شروع به پیر شدن میکنه ، امکان نداره اشکم در نیاد...

     اون روز نشسته بودم و نگاش میکردم که برگشت طرفم و یه جمله گفت که خیلی غریب بود. خیلی سخت بود که از زبون کسی که میدونستم همیشه در عین صداقت و سادگی حرف میزنه اینو بشنوم.رو به روی در راهرو نشسته بود.برگشت بهم گفت:(پاشو بیا اینجا بشین ببین ! مردم  وقتی از جلو در رد میشن ، از تو این شیشه رنگیا دیده میشن.وقتایی که حوصلم سر میره و کسی نیست ، میام اینجا میشینم ، سایه مردمو نگاه میکنم...)


     چشماش خیلی قوی نیست ، فک نکنم اشکم رو دیده باشه !




  • مرتضی معادی
۲۴
آبان
۹۵

     خواستم یه اعترافی بکنم . از اون دسته اعتراف هایی نیست که نتیجش باعث بشه یجورایی مجرم بشم ، نه ؛ ولی میشه گفت یه نتیجش اینه که میتونم بگم از یه زاویه ای خودمو بیشتر شناختم . این اعتراف یجورایی یه کشف ساده ی جدید بحساب میاد.
     میشه از یه زاویه ای آدما رو به این شکل تقسیم بندی کرد که چه وقتی متوجه اشتباهشون میشن.اول از خودم میگم.در کل آدم خیلی وقتا متوجه میشه که فلان کاری که کردم اشتباه بوده و ای کاش که انجامش نمیدادم. از ساده ترین و مبتدیانه ترین حالتش که بخوایم شروع کنیم ، همون حالت کلیشه ای و تکراریه همه است. یه مدت بعد از اینکه کاری رو کردیم !
     خیلی اوقات پیش اومده که وقتی به کاری که تا ته انجام دادیم میشینیم فکر میکنیم و میگیم :عه ! اون کارم اشتباه بود. ولی روش های های کم ضرر تری هم وجود داره.اعتراف میکنم که برای من علاوه بر اون قسمت بعد از انجام دادن کار یه موضوع دیگه هم میتونه منو متوجه اشتباهم بکنه.یه مرحله ای که ضررش کمتره.چند روز پیش بود که فهمیدم نوشتن کارام ، حتی قبل از اینکه انجامشون بدم میتونه به من بفهمونه که کارم اشتباهه.میخواستم برا یکی یه نامه ی اعتراض آمیز همراه با درد و دل و فحش! بنویسم که فهمیدم دلیلی نداره ! دقیقن وقتی که شروع کرده بودم به نوشتن.
     اون نامه رو که کلا گذاشتم کنار ولی این موضوع رو فهمیدم که خوب شد قبل از اینکه کامل کارمو تموم کنم اشتباه بودنشو فهمیدم.و همین شد موضوعی که بشینم و بهش فکر کنم. در نهایت نتیجه این شد که تونستم یه پارامتر مهم تقسیم بندیه ارزشی برای خودم ایجاد کنم. بعلاوه سعی و تلاشمو بکنم که برسم به اولین سطحش.اگه بخوایم ازآخر بگیم این میشه که امکان داره بعد از انجام دادنش فهمید، میشه قبلش و همراه با نوشتنش.میشه قبل نوشتن و همراه با فکر کردن به اینکه دقیقن چیکار میخوای بکنی نتیجشو فهمید. و میشه قبل از فکر کردن به خود کار و همراه فکر کردن به هدف و نیت از کار سرانجامشو فهمید. فک کنم یه مرتبه بالاترم داشته باشه که نمیدونم دنیاش چجوریه ولی یه حسی بهم میگه یه مرتبه بالاترم داره!
     در نهایت اینکه آدم تو هر کاری از مرحله های ارزشمند تر استفاده کنه میشه قوی تر و مطمئن تر . میشه قابل اطمینان تر و میشه الگو تر.اعتراف میکنم که با این دسته بندی من خیلی سطح پائینم و امید وارم بتونم به شرایط بهتری برسم.نتیجه گیری کلی ترش هم اینه که آدمایی که سطح پایینن ، ارزش اینو ندارن که سرنوشت یه عده دیگه رو بدست بگیرن.هر چند ...




* عذر خواهم اگه خوشتون نیومد و نتونستین با نوع دنیای ذهنی من کنار بیاین ! :--)))))))))
  • مرتضی معادی
۰۹
آبان
۹۵

         سلام

   امیدوارم الان که دارم برایت مینویسم حالت واقعا خوب باشد. آنی که در بطن توست ، نه آن ک در چهره ات هویداست.آن روز که بعد از ماه ها با هم بودن، برای اولین بار مدتی بدون هوا و هوس و فقط برای همدیگر پیش هم بودیم،انگار مکاشفه ای در من رخ داد.خیلی به آن چند ساعت فکر میکنم. تجربه ی لذت بخشی بود ، به غایت. بگذار دقیق تر برایت بنویسم ؛ اصلا آمده ام برای همین .
   ای کاش زود تر به فکر می افتادم.میدانم ؛ حالا خیلی دیر شده ، اما قبول کن که من هم میتوانم اشتباه کنم.ولی میدانی که دست جبران کردن دارم.رابطه ی چند ساله مان چطور بود؟ شاید من خوب با تو تا نکردم ولی قبول کن هر دوی ما مقصریم.هر دوی ما بخاطر خودمان با دیگری بودیم ، نه بخاطر طرف مقابل . شاید من آن وقت ها که هوا سرد بود و تنها بودم پیش تو میآمدم ؛شاید هرگز نشته باشم که حرف هایت را بشنوم ، شاید واقعا برای رفع نیاز های خودم به یاد تو افتاده باشم ، ولی بی انصاف ... تو هم یکبار حرف مرا نشنیدی. نشد که حتی یکبار بیایی و خبری از بی خبر های من بگیری. خودت بهتر میدانی ، ولی گمان نکنم که تو هم با من بهتر رفتار کرده باشی.
   میدانی؛ ما مثل دو پایه ی یک سه پایه بودیم. شاید اسم آن یکی گذر زمان باشد ولی مهم خودمان دوتاییم. ما کنار هم ماندیم، و در کنار گذر زمان،نه بخاطر اینکه اگر نمیماندیم دیگری زمین میخورد ؛ بخاطر اینکه میدانستیم اگر بقیه نباشند، خودمان زمین میخوریم. ما زندگی را برای هم سخت کردیم ، درست همان موقع که میتوانستیم راحتش کنیم.
   شاید تو خودت هم متوجه این ها شده باشی. ولی من آمده ام تا اول بشکنم . آمده ام تا اول تقصیر هایم را بپذیرم .آمده ام تا همه کاسه و کوزه ها را سر من بشکنی ، ولی منظورم از این آمدن ها فقط این بود که به تو بفهمانم که چقدر از این اتفاقات خسته ام. خسته ام برای خودمان ؛ مگر نه خودت خوب میدانی که حرف مردم برایم اصلا اهمیتی ندارد.برایم مهم نیست دیگران درباره ما چه میگویند ، اما اگر زندگی آن طور که باید بین خودمان جریان داشته باشد.
   برایت نوشتم که بگویم آن روز شاید شروع یک دنیای جدید بین من و تو باشد که خبری از گذشته در آن نیست.نوشتم که بگویم تو را آن طور که واقعا هستی ، و آنطور که درونت را شناختم دوست دارم ، جدای از همه ی نقطه ضعف هایت . نوشتم که بگویم معذرت میخواهم و امیدوارم مرا ببخشی.نوشتم که بگویم درخت رابطه ی ما هنوز خشک نشده ، و با رسیدگی هر دوی ما هنوز میتواند میوه بدهد .
                                                                                                                                                   دوستدار تو ، من
 
 

  (((نامه ی یک آدمیزاد ، به ماشینش ، بعد از شستشو !)))

لازم نوشته:
موضوع جدید تشخیص در وبلاگ با این نوشته باز شد . نوشته های دو پهلوی واقعی در این موضوع خواهید دید.
تشخیص دادن آنچه که خودتان از متن میخواهید ، هدف اصلی ماست !!!
:-))

2) منتظر نظر عزیزان هستم ! نظر بدین در باره این موضوع...
                                                                                                                                                         
  • مرتضی معادی
۰۵
آبان
۹۵

               بنام خدا

     یکی از تفریحات سالم من -شایدم نا سالم!- فیلم دیدنه . شاید بشه گفت یه فیلم بین نیمه حرفه ای به حساب میام.

     بعد از چند سال دیدن فیلم و انیمیشن های روز و دیروز ، چه خارجی ، چه داخلی ، چه دوبله ، چه زیر نویس ؛ کم کم فیلم نگاه کردنت با بقیه متفاوت میشه.یاد میگیری که دقیق تر نگاه کنی ، بدون اینکه تو کتابا و سایتا چیزی درباره سینما و مطالب تئوریش خونده باشی . یه سلیقه مخصوص خودت تو فیلم پیدا میکنی . نور پردازی دوست داشتنی خودت ، ژانر های محبوبت ، داستان های قوی و ضعیف و خلاصه همه چی رو مخصوص خودت پیدا میکنی . بعد خودتو شرطی میکنی که با یه بار نگاه کردن به فیلما بیشتر از یه نگاه کردن معمولی چیز در بیاری . حرف اصلی کارگردانو بفهمی ، بازی خوب رو توش پیدا کنی و بقیه چیزا ...

     پست طولانی رو دوست ندارم.حدس میزنم کسی نخونه.پس منظورمو سریعتر میگم ...

     اون مقدمات بالا رو که بذاری کنار من ، حال و روزم ازش در میاد.چند وقتی هست که این حالتو دارم . فیلم American Sniper 2014 اولیش بود ، ولی نه بزگترینش. یادمه اون روز که این فیلمو دیدم ، جدای از لذتی که از فیلم بردم یاد یه چیز افتادم ، دفاع مقدس ایران . فیلم colonia 2015 رو دیدم ، یاد منافقین افتادم . فیلم Hours The Secret Soldiers of Benghazi 2016 رو دیدم ، یاد جنگ سوریه و فیلم neerja 2016  و ...

     موضوع الگو سازیه . موضوع اسطوره شاختنه . بدون در نظر گرفتن اینکه هدف چی بوده و این اسطوره واقعا تا چه حد با حقیقتش مطابقه ، همه دنیا خوب کارشونو بلدن.ارزش انسانیت رو میدونن ، و ظرفیت سینمارو . وقتی یه نگاه یه سینمای خودمون میکنم ؛ فقط نگاه میکنم. آرژانس شیشه ای،شیار143 و چنتای دیگه ... چند تا ؟ همین ؟ تموم شد ؟ چقدر موضوع مونده که نساختیم؟چقد موضوع هست که هدر دادیم؟

     شدیدا احساس میکنم که سینمای ایران تعطیله ! نویسندگی رو هواست. از بس که ژانر اجتماعی دیدم خسته شدم . اصن تو پروانه تولید همه فیلمای ایرانی نوشته ژانر:اجتماعی،(و یه چیز دیگه حد اکثر!!) . و به هیچ وجه هم فیلمای قابل قبولی نداریم .-- البته دست بعضیا درد نکنه ، ولی قصدم مثبت دیدن نیست، منفیا خیلی بیشتره --

     خلاصه که دغدغه دارم.ظرفیت سینما عالیه.سینما بهترین ویترین اعتقاداته.ما ازش خوب استفاده نکردیم.ما هنرمند نبودیم، ولی باید باشیم . راه سخت و پیچیده ای نیست،ولی واقعا نمیدونم این همه سینما گر ما کجا سیر میکنن.دوست دارم وقت داشتم؛سواد داشتم؛اعتبار داشتم؛امکانات داشتم و مینشستم فیلمنامه مینوشتم،میساختم و تا جایی که در توانم بود به فکرو مملکت و مردم و اسطوره و تاریخمون خدمت میکردم . مینویسم، ولی برای خودم!و خیلی ها ، منهای خوبا! میسازن ، برای پر کردن ظرفیت یه کیسه کوچولو زیر شلوارشون.

     ای کاش یه روز بیاد که بتونم تو اتاقم یا تو سینما ، بعد از دیدن یه فیلم سینمایی ایرانی، اشکامو پاک کنم و بلند شم وایستم و تمام مدتی که تیتراژ پایانی بالا میره ، کف بزنم به افتخار زحمت و فکری که پای ساخت اون فیلم رفته . ای کاش دیر به فکر نیفتیم.

    بازم طولانی شد ، ولی این قصه سر دراز داره !!!

  • مرتضی معادی
۱۴
مهر
۹۵

      مداح داشت دعا های آخر مراسمو میخوند ...

      ... <<خدایا  رفتگان همه بانیان و دست اندر کاران این مراسمو ببخش و بیامرز >>

      یه لحظه فکرم رفت پیش بابا بزرگم ، مامانبزرگم و هر چی بزرگترا و آشناهایی که داشتم . واقعا نمیدونم چی شد که یه لحظه فکر کردم شاید بواسطه این دعا ، خیری به اونا برسه . ینی میدونم ، ولی الان میگم که اشتباه فکر میکردم !

      امسال ، جدای کمک تو سیاهپوش کردن مسجد و یه سری از این کارا ، تو نمایشگاهم هستم و کتاب میدم دست بچه هیئتیا ! همین شد که تو اون لحظه یه آن فکر کردم که خوب، پس من جز دست اندر کارا بودم دیگه ؛ منم باعث و بانی مراسم بودم ... پس یکم این دعا برا منم بود !

      ولی یهو یه چیزی تو وجودم ترمز فکرمو کشید :

                       آهای ! وایستا بابا ! کجایی ؟!؟؟
                   الان فک میکنی تو نبودی ، کسی نبود پارچه سیاه بزنه رو دیوار مسجد ؟ کسی بلد نبود پرچم بذاره رو دیوار ؟ تو فک میکنی اگه نبودی ،                           نمایشگاه راه نمیوفتاد ؟؟اصلا ، هیئت بدون نمایشگاه کتاب ، هیئت نیست مگه ؟ تو کجا باعث بانی بودی ؟! بفرما ما هم بدونیم !

 دیدم بیراه نمیگه. وجدانمو میگم . جلو حرف زدنشو نگرفتم . میخواستم ببینم پس بانی مجلس کیه ؟ من که واقعا هیچکاره بودم !! باز ادامه داد :

                      پس بانی مراسم کیه ؟ هان ؟؟!
                یه دور سرتو بچرخون تو مجلس ... میبینیش ؟ یکی از اعضای هیئت امنای مسجده . به نظرت اگه اون نبود مجلس به پا بود یا نه ؟
                بغلیشو میبینی ؟ شام امشبو اون داده . اگه پول شامو نمیداد ، مراسم روضه کنسل میشد ؟
                یه ردیف جلو تر ، اون شلوار کرمه رو میبینی که . آشپزه ، اگه اون نبود چی ؟ کلید دار مسجد که جلو در ، رو صندلی نشسته ؟ مداح ؟ مسئول                  برق و بلند گو ها چی ؟

      یه لحظه به خودم اومدم دیدم کلا همه هیچ کاره ایم ! یه عده هیچ کاره دور هم ! هر کی نباشه ، یکی دیگه هست . اصلا مجلس قراره باشه که هست ، و این قرار بین ماها هم نیست ! گره نخ این تسبیح جای دیگه است . و الا همه هیچ کاره ان تو دستگاه ابا عبدااله (ع) .

    هنوز جمعیت بلند نشده بودن که پاشدم برم پشت میز نمایشگاه برا انجام وظیفه .

  • مرتضی معادی
۰۹
مهر
۹۵

یکی دو هفته ای بود از پر خوابی، شب ها خوابم نمی برد ...


دیشب کسی در خیابان نمانده بود که به خانه آمدم

ساعت سه صبح

بعد از سیاه پوش کردن مسجد برای محرم ...


دیشب تا صبح ، خواب کربلا می دیدم !



زیر نویس:

این پست ، به طرز عجیبی ، مخاطب دارد !
مخاطب جان ، ممنون که منظورمو گرفتی !!

  • مرتضی معادی
۱۱
شهریور
۹۵

پر از تلاطمم و لحظه ای قرار ندارم                                        

                                    چو حس و حال نشستن ، دل فرارندارم

   همیشه دلخورم از آنچه اتفاق می افتد                                       

                                    همیشه غم زده از آن که اختیار ندارم

 جواب طعنه زدن های گاه گاه رفیقان                                       

                                         سکوت می کنم ، آری ... چون اعتبار ندارم

    نمی رسم به زمانی که خنده بر لبم آید                                       

                                   در این زمانه گمانم که یار غار ندارم

      اگر به بدرقه ام دست خالی آمده  کاسه                                       

                                   یواش میروم و میدوم ... غبار ندارم

       منی که گریه کنی بعد مرگ بر کفنم نیست                                      

                                    غمی ندارم اگر بعد خود مزار ندارم




  • مرتضی معادی
۲۰
مرداد
۹۵
یه دوره ی متناوبی تو زندگی همه ی آدما وجود داره که البته مرد و زن هم نداره ! مخصوص نوشتن و تراوشات نوشتاری هم هست . تو این دوره ها ، آدمایی که معمولا برا خودشون مینویسن ، (یا حتی برا بقیه) نوشتنشون نمیاد . یعنی به معنی واقعی نمیاد دیگه ، شوخی بردارم نیست !
     البته کسی اشتباه نگیره این دوره ها رو با یه مورد مشابه دیگه ها ... . یه وقتی هست آدم هیچ حرفی برای گفتن نداره ؛ پس نمینویسه ، این فرق داره . حالا کاری ندارم که خیلیا اصلا این <حرفی برای گفتنن نداشتن > رو متوجه نمیشن و همیشه در حال نوشتن تراوشات ذهنی - چه قشنگا ، چه چرندا - هستن . ولی حقیقتا ، هر چند کمیاب ، هستند کسایی که اگه حرفی ندارن در لحظه دست به نوشتن نمیبرن و حافظه ی نوشتاری شان را با مطالب شوت و شاز مختل نمیکنن . اما مجموعا دوره ی مورد بحث من یکی دیگه است .
     مقدمتا بگم که آدم همیشه باید بدونه چی میخواد بگه و باید همیشه وقتی میخواد بنویسه حرفی برای گفتن داشته باشه ، بعد از مخزن حرفاش ، هرکدومو که عشقش کشید بکشه بیرون و یه دستمال به سر و روش بکشه و تر و تمیز ارائه بده . به همین خاطر ، همیشه باید خودش رو در معرض ورود اطلاعات مختلف ، از طریق انواع حس هاش قرار بده . حالا ؛ این دوره ی خاصی که من دارم میگم اون موقعی پیش میاد که نمیدونی چی باید بنویسی ! هر کدوم از حرفاتو که بر میداری میبینی ، الان وقت گفتنش نیست انگار ! تو مثال بالا اینجوری در میاد که ، دستماله اینقدر خاکی شده و کثیف ، که دیگه حرفاتو خوب تمیز و خوشگل نمیکنه ! اصلا دلت راضی به نوشتن نمیشه که نمیشه !
     در اینجور مواقع ، آدم مورد نظر ، هی میخواد بنویسه ، و هی نمیتونه بنویسه ! من برای این شرایط یه اسم بین المللی انتخاب کردم ، با عنوان حبس الرایت (حبس + رایت (write)) !
     این همه نوشتم که دو تا مسئله رو بگم ، اولا که اونایی که مثل خودم یه همچین عادت های غیر اختیاری رو دارن رو دلگرم کنم به عادی بودن ؛ ثانیا بگم که اگه گاهی اوقات کسی نمینویسه و تو نوشتن و حرفاش وقفه میوفته خیلی چیز بدی نیست !


-----------------------------------------------------
زیر نوشته :
# این پست یه شماره 2 هم داره ، که اونم چند روز دیگه میذارم .ترسیدم خیلی بلند بشه ، کسی نخونه ! برا همین دوتاش کردم !!
## با وجود اینکه حبس الرایت شده بودم ، نوشتن این پست ، یکم حالمو خوب کرد !
  • مرتضی معادی
۱۰
مرداد
۹۵


صندلی 4 نفره

( تقریبا صندلی ما یه همچین طراحی ای داره ، فقط دست سازش !!! )


این قضیه شاید مال یک سال پیش باشه .

     سر کلاس بودم ، با دوستان ، و کلاس هم کلاس عمومی بود.خوبی کلاسای عمومی اینه  که از اول تا آخر دست به سینه میشینی ، تاااا آخر کلاس. ( حالا کاری ندارم که بعضیا میگن خوبیش اینه که میگیری میخوابی بخاطر شلوغی و یا ... هزار تا مزیت دیگه کلاسای عمومی )

    در همین شرایط که دست به سینه نشسته بودم ، و اتفاقا ! داشتم گوش میدادم که استاد چیو داره توضیح میده ، متوجه شدم صندلیم داره تکون میخوره . تا رفتم ببینم از کجاست ، ثابت شد . همین بهانه ای شد که دیگه به حرفای استاد گوش ندم. تمرکز کردم ببینم بازم تکون میخوره یا نه ... و اینکه از کجاست.

    خلاصه یه ده دقیقه ای طول کشید که دیدم یکی از دوستام ، دوتا اونطرف تر ، وقتی یه موضوعو متوجه میشه ، بر حسب عادت گردنشو تکون میده . بعد تنش تکون میخوره و در نتیجه صندلی ! به همین سادگی . همون موقع این به ذهنم رسید که اگه تو هر جمعی یه نفر متوجه موضوعی باشه ، چقدر مسئله مهم و قابل تاملیه.


بعدا نشستم فکر کردم.

نتیجه این شد :
  اونایی که توی جمعمون میفهمن رو نذاریم رو صندلی تکی ، یه گوشه !

  باور کنیم تکونای اطرافمون ، همه مال یکیه که بیشتر از ما فهمیده !

  اگه باور کردیم کسی میفهمه ، بریم پیشش بشینیم ، حواسمون دقیق به کاراش باشه ، شاید ما هم یه چیزی فهمیدیم !

  و اگه فک میکنیم آدم فهمیده ای هستیم ، اینو بدونیم که تا وقتی کسی رو تکون ندادیم ، فرقی با اونایی که نفهمیدن نداریم . با حرف زدن هم نمیشه کسیو تکون داد ، باید خودمونم تکون بخوریم !!!


  بقیشو شما بگین : ...




  • مرتضی معادی
۲۵
تیر
۹۵



در اینستاگرام با نمایه w.i.t.r.i.n حضور دارم.
و منتظر هم هستم !

  • مرتضی معادی
۲۱
تیر
۹۵

        پریروز مامانم برای شام سالاد الویه درست کرده بود. ولی بسوزه پدر عادت زشت . مثل همیشه وقتی با دوستام میرم بیرون ، تا خودمونو سیر نکنیم ، بر نمیگردیم. اون شب هم بر طبق عادت ، رفتیم ساندویچو زدیم به بدن و برگشتیم خونه . معمولا من همیشه برای خوردن جا دارم ، ولی اون شب با کمال تعجب حتی ذره ای جا نداشتم و بر خلاف میل باطنی از خوردن شام با خانواده محروم شدم ! از طرفی  هوس الویه هم کرده بودم . خلاصه که با کلی فکر کردن و محاسبات به این نتیجه رسیدم که ، یکمش میمونه و در نتیجه با خیال راحت رفتم خوابیدم ، به امید فردایی که بشینم ته الویه رو هم بیارم بالا !
        فردا که شد ، بعنوان میان وعده رفتم سر یخچال که یه چند تا لقمه الویه بخورم ، باز بذارم سر جاش . در یخچالو باز کردم . پر وسیله بود ، از غذاهای مونده ی یه هفته گذشته بگیر تا شیشه مربا و کشک و اینا . از همون بالا شروع کردم ، یکی یکی ظرفا رو چک کردم ببینم الویه کجاست.طبقه اول ، نبود .طبقه دوم ، نیست . طبقه سوم ، پس کو؟؟طبقه چهارم ، وااای ؟!ینی تمومش کردن؟ و طبقه ی آخر، خوب ، اینم که جا میوه ایه !!
اصلا غم همه وجودمو گرفته بود . ینی تموم شد!؟ای کاش همون دیشب یه لقمه میخوردم لا اقل داغش به دلم نمونه ... باز یه کور سوی امیدی ته دلم روشن شد ! بذار یه بار دیگه ببینم ...
       دوباره در یخچالو باز کردم . این بار از پائین شروع به گشتن کردم ، گفتم شاید از دید پایین که ببینم ، فرجی بشه و ظرفشو پیدا کنم . ولی نشد و نبود !
با ناراحتی اومدم تو هال و رو به جمع گفتم : پس اون الویه کو؟ همشو خوردین!!!؟
که ناگهان صدای آرامش بخش مامانم توی گوشم پیچید که میگفت: نه ، ته یخچاله ، پشت اون قابلمه سفیده ی خورش.
       سه باره رفتم سر یخچال ،صاف رفتم سر آدرسی که مامانم داده بود و گمشده ام ، پیدا شد!قبلش چند بار همه جا رو گشته بودما، نبود انصافا ! ولی این دفه انگار یهو سبز شده بود اون وسط . سر و مر و گنده ، همونجا بود .
       اتفاقا ، بعد از ظهر هم ، بابام دقیقن دنبال الویه بود . من گذاشته بودمش جای قبلش . همون پشت قابلمه ... . نتونست پیدا کنه ! صدای حرف زدناشو با خودش میشنیدم فقط ؛ که میگفت: ای بابا ! تموم شده یا ریختن بیرون ؟!

    بعد همه ی این ماجرا ها نشستم وفکر کردم. فکر کردم به اینکه باور داشتن، معتقد بودن و ایمان داشتن به یه موضوع چقدر میتونه تاثیر گذار باشه .
    فهمیدم که برای اینکه بتونیم به یه چیزی برسیم ، واقعا باید اونو باور داشته باشیم.
    برای اینکه حقیقت رو بفهمیم ، باید روی شناختمون استوار بمونیم و اعتقادمون نسبت به هیچ چیزو ، هرگز و هرگز و هرگز ، به سادگی از دست ندیم.
    فهمیدم که ایمان چقدر مهمه .
    و فهمیدم که توی زندگی ، آدم با ایمان و معتقدی بودن ، چقدر لازمه !!


 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مهم نوشت :
1)مطالب بالا ، همگی حقیقت بود و یه خاطره ی واقعی . همچنین نتیجه و برداشت من هم همون لحظه ها صورت گرفت و ...  همین !!
چند سالی بود که درگیری ذهنی پیدا کرده بودم ، حول یه همچین شکل بیان مسئله ای.تو ذهنم بود یه دفتر بردارم و این نوشته های این شکلیمو توش بنویسم . شاید تونستم بعدا به چند نفر هم بدم که بخوننش .
کلیت قضیه این بود که ، خاطراتی رو که برام اتفاق می افتاد و من از توی اونها ، مسائلی رو کشف میکردم رو به زبان ساده بنویسم.مهم ترین مسئله توی انجام چنین برداشت هایی از زندگی فردی ، تمرکز و توجه همیشگی بود .
از اونجایی که قرار بود ، خیلی خاطره هام با برداشت هامو بنویسم ، و همه اینها در کنار هم یه چیز مشترک داشت - که اون نقطه مشترک ، نوع نگاه یکسان ، جهت کشف حقایق بود - میخواستم اسم این دفتر و مجموعه رو بذارم نگاه .
خلاصه که زمان گذشت و زندگی چرخید و دفتر تبدیل شد به کیبورد و مانیتور. ولی نگاه همون نگاهه .
یه موضوع جدید که به وبلاگم اضافه میشه و به امید خدا ادامه داره .
  • مرتضی معادی
۰۴
تیر
۹۵

  چرا بغض وجودم را سپید ننویسم ؟

  چرا قبول نکنم سپید هم شعر است ؟؟

   حالا که پر از نبودنت هستم
          و لبریزم از خواستنت
              و به یاد لحظه های دلتنگی می افتم
              میفهمم ...

  میفهمم که چه قالبیست سپید
     که چه شاعرانی هستند چشمانم
        آن لحظه که از نبودنت
                    سپید مینویسند.

  چرا سپید ننویسم
        خواستنت را و نبودنت را ؟
          چرا حالا که چشمانم هم پای کاغذ سپید امضا میکنند ، ننویسم از دلتنگی ات سپید ؟

  سپید من یعنی
     سکوت شکسته شدن بغض دستم
        همان که هرگز نشنیده ام

  یا شاید نمیخواهم
         نبودنت را رنگ دیگری ببینم

  بیا ؛
     بیا که تا نبینمت
           با هر رنگی مینویسمت
                        همیشه و همه جا
                                 ای همه کس

  اما سپید 
        برای نوشتن
               غم نیامدنت
                  - که نمیدانم کی و کجا آغاز شد -
                                                  رنگ دیگریست .



تحت رایت :
1) یک نوشته ی قدیمی ... یاد آور کلی خاطره !
2) یک سال دیگه ، خدا ما رو به شب های قدر رسوند . دعا گوی هم باشیم ! التماس دعا ...


  • مرتضی معادی
۲۵
خرداد
۹۵

راه دیگری نیست ؛

یا باید عشق ما را انتخاب کند ، یا ما تنفر را .



پی نویس ز:


1)کاریکلماتور:  کاریکاتور + کلمه
2)من ولی اینجوری برداشت میکنم : کاری + کلماتور
3)توضیح بیشتر 1 را در گوگل پیدا کنید!
4)توضیح بیشتر 2 ، به پسوند انگلیسی or توجه کنید !

  • مرتضی معادی
۱۸
خرداد
۹۵

      بلند شد که آبی به دست و صورتش بزند ؛ آنقدر که نفس داشته باشد تا سر خیابان برود . چیزی تا غروب نمانده بود . با همان طمئنینه ی همیشگی آماده می شد که نان آوری کند . همان سنگک گرم همیشگی سفره ی افطار .

      خیس عرق به خانه آمد . چیزی تا اذان نمانده بود . هنوز لبخندی که صبح زود روی صورتش بود را نگه داشته بود . حتی بعد از آن همه کار ، بعد از آن همه گرما ، بعد از آن همه مصیبت همیشگی اش . وسط سفره را خالی کرد که نان تا نخورده را جا دهد میان تدارکات پر رنگ و لعاب خانم خانه .

      بالا سر نان همیشه برای او بود . میگفت برشته است ؛ ولی سوخته بود . تلخ بود و با دندان سر دعوا داشت ، امّا پدر همیشه از همان جا لقمه میگرفت . آن شب ناپرهیزی کرد . یک باره هوس کرد لقمه ای تا شده در دهان بگیرد به جای شکسته لقمه هایش.دست دراز کزد که لقمه ی آخر سفره ی آن شبش را بگیرد که زمزمه های زیر لب پسر ته تغاری را شنید : (همیشه باید دستشو جلو ما دراز کنه . ما گرسنه بمونیم که آقا شکمش پر باشه )

      نفهمید چه خورد . نفهمید چه کرده و نفهمید دیگر چه باید می کرده . خودش را عقب کشید . آن شب دیگر چیزی از او شنیده نشد جز لرزش صدای یک نفس عمیق .

      چیزی از آن لبخند همیشگی اش نمانده بود ...




------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نیازی به گفتن نیست :

1)حواسمون به لقمه سوخته های پدر ، مادرامون باشه !

2)ماه میهمانی خداست . چقد خوبه که امسالم دعوت شدیم :-))


  • مرتضی معادی
۱۴
خرداد
۹۵



بس است هر چه نوشتید ، بر نمیگردد

به هیچ ، روح خدا مختصر نمیگردد

تغزلی ملکوتی که تا ابد دل ما

پس از شنیدن او محتضر نمیگردد
.
.
.


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شاید یه روزی غزل کاملشو گذاشتم !! :(

  • مرتضی معادی
۱۲
خرداد
۹۵


 عشق

       مفهوم تازه ایست

            در لا به لای انگشتان نوشتنم

 

بهترین بودنت را

     با دستانم دیدم

            و با چشمانم کشیدم


 هنوز

    شیرینی اولین سلامت را

          در عمق وجودم حس میکنم


 امّا حیف

    که خودت را

           بین کاغذ و قلم پنهان کرده ای

           یا شاید

                جای دیگر


 امّا حیف ...

     که نمیفهمم

           چیستی ...


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آندر تکست :

1)اولین شعر سپیدمه !
تا چند دقیقه قبلش به نظرم اصلا ، سپید شعر نبود !!!

2)یادش بخیر،خیلی سال پیش نبود ، ولی بنظرم چقد کوچیک بودم .. :-)))

  • مرتضی معادی
۰۸
خرداد
۹۵


 شب از نیمه گذشته است

 پلک هایم دست خواب را پس می زنند

       و حقیقت بیداری

              مرا به ورطه ی نابودی می کشاند .


 رئشه ی دست هایم

       تصویری مبهم از فردا را می کشند

       و تکیه زده ام

                 به دیوار تردید ...


 فردا

    کدام افق به استقبال خورشید خواهد رفت ؟

    و من با

       فریاد کدام گلو

               ازخواب بر می خیزم ؟


  • مرتضی معادی