ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

محلی برای نوشتار های بیخودی از سر دلتنگی

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۱
ارديبهشت
۹۵
 یک دانش آموز در زنگ تفریح با دوستانش در حال بازی کردن است.مثل همیشه ، از گوشه ی حیاط یک کاج بر میدارند و با آن پنالتی بازی میکنند. همه چیز عادیست تا اینکه بطور اتفاقی ، کاج به شیشه ی ترک برداشته ی پنجره ی پشتی سالن مدرسه میخورد.با اینکه شیشه توری هم دارد ، اما آنقدر ترکش زیاد است و آنقدر کاج به نقطه ی حساسی میخورد که همان لحظه شیشه پایین میریزد.صدای شکستن شیشه ، سکوت سالن را به هم میزند .


برداشت اول :
 
 دانش آموز بیچاره، سر جایش خشک می شود.عرق سردی روی پیشانی اش مینشیند و اصلا متوجه گذشت زمان نمیشود که ناظم مدرسه سر میرسد.
-ناظم:چی شده؟!کی شیشه رو شکست؟
-دانش آموز:آقا ببخشید! اتفاقی بود.اصن نفهمیدیم چی شد!
ناظم حرفش را قطع میکند و میگوید :ینی چی اتفاقی بود؟اصلا مگه تو حیاط جای کاج بازیه ؟ تو چقدر محکم زدی که شیشه رو اینجوری شکستی !؟اگه به صورت یکی از بچه ها میخورد ، میدونی چی میشد ؟!(با فریاد)
-دانش آموز:آ آقا ... ببخشید . ولی ما محکم نزدیم.شیشه خودش ترک داشت.من آروم زدم آقا.تو رو خدا ببخشید !
ناظم لحظه ای مکث کرد.چیزی از ترک شیشه یادش نمی آمد.کاج را هم پایین پنجره دیده بود.گذشت کردن با هیبت مدیریتی اش جور در نمی آمد... فکر میکرد حتما دانش آموز شر و شوری است . بالاخره تصمیمش را گرفت . باید ادبش کنم.
-ناظم:هزار بار سر صف گفتم که توی زنگ تفریح جای کاج بازی کردن نیست .
دانش آموز سرش را پایین انداخته بود. شرح ما وقع داده بود ، اما مثل اینکه آنطور که باید ، قانع کننده نبود.فکر میکرد و ابراز پشیمانی.
ناظم ادامه داد:گفتم یا نگفتم ؟!جواب بده!
-دانش آموز:گفتین آقا ... ولی بچه ها گفتن بیا بازی ، منم رفتم.
-ناظم:اگه بچه ها گفتن بیا بریم تو چاه ، تو باید بری؟آخه تو دفه اولتم نیست . هر روز کارت همینه.حالا این بار خرابکاری کردی ، روزای قبل چی ؟
-دانش آموز:نه آقا به جون خودم بار اولمونه.اشتباه کردیم آقا ...
-ناظم:چرا دروغ میگی ؟! هر روز اینجایی ، همیشه هم از همه دیر تر میری سر کلاس.
-دانش آموز:آقا ، میومدم بوفه خوراکی میخریدم.
-ناظم:بسه دیگه!راه بیفت بریم دفتر یه زنگ به بابات بزنم ، خبرش بدم که باز پس فردا اتفاقی افتاد، نگین ما نگفتیم.
در راه ، دانش آموز شروع میکند به دروغ بافتن های بعدی : آقا بابامون ماموریته ، نیست اصن !
-ناظم:اشکال نداره.تو نگران نباش میخوام به گوشیش زنگ بزنم!
-دانش آموز: آخه گوشیشم خرابه ، گذاشته خونه.
-ناظم: پس زنگ میزنم خونتون با مادرت صحبت میکنم
...
و این گفت و گو ها تا بی نهایت ادامه خواهند داشت.جمله هایی بریده بریده که از یک کنجکاوی بچگانه شروع شد و ادامه خواهد داشت تا بیرون آمدن از مخمصه ای ساختگی در ذهن یک بچه که به هر قیمتی میخواهد از بدستش آورد.


برداشت دوم :

دانش آموز سریع به سمت پنجره میدود.کاج را برمیدارد و از بالای دیوار به بیرون از حیاط مدرسه می اندازد.
کمی آن طرف تر ، روی نیمکت کنار بوفه ، کنار دوستانش مینشیند ، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.بقیه هم بازی هایش هم هاج و واج مانده اند از اینکه دارد چه کار میکند.متعجب ، بی خیالی اش را تقلید میکنند.انگار نه انگار ، همین چند لحظه ی پیش داشتند اینجا بازی میکردند.
ناظم مدرسه سریع خودش را میرساند.هر طور نگاه میکند دلیلی برای شکستن شیشه نمی بیند.صدایش را پایین نگه میدارد.به طرف نیمکت ها میرود ، به امید اینکه کسی دیده باشد چطور شیشه خرد شده است.
-ناظم:این شیشه چرا شکست ؟!
دانش آموزی که شیشه را شکسته بود ، سریع جواب میدهد:آقا این همون شیشه ایه که ترک داشت دیگه ...
-ناظم:عه !! جداً ؟چی شد حالا !؟
-دانش آموز:آقا والا ما که دقیق ندیدیم.ولی اصلا کسی اونطرف نبود.یه دفه شیشه شکت ، ریخت پایین .
ناظم هم شروع کرد به توجیه شکستن شیشه در اثر انقباض و انبساط و اظهار فضل! آخر سر هم گفت : بازم خدا رو شکر که کسی اونجا ننشسته بود ، شیشه بریزه رو سرش.حال و حوصله ی گریه و لوس بازی نداشتم اصلاً .
با خنده ی بچه ها دستش را پشت کمرش گره کرد و میرفت تا زنگ پایان ساعت تفریح را بزند.میرفت و می دانست هیچ شیشه ای ، بی دلیل نمیشکند.


برداشت سوم :

برداشتی آزاد خواهد بود ؛ که اختیارش به دست خودتان.اول و دومش به دل من ننشست . پس برداشت سوم خودم را زندگی خواهم کرد.همانطور که دوست دارم.


شما دوست دارید برداشت سوم چطور باشد!؟

-----------------------------------------------------------------------
پس نوشت:
شنیدین میگن ، یه دورغ میگی بعدش مجبوری هزار تا دروغ دیگه هم بگی که اونو جبران کنه ؟! من اینو اضافه میکنم که بعضی وقتا اگه راست بگی هم معلوم نیست مجبور نشی هزار و یکی دروغ بگی ، بخاطر اینکه واقعیتو ثابت کنی.
اینقد حالت اول و دوم رو دیدیم که حالت عادی و منطقیشو نمیتونیم تصور کنیم اصلا ! هیییع !!

2)ببخشید خیلی بلند بود ! ولی خوندنش خیلی طول نمیکشه ...
  • مرتضی معادی
۲۸
ارديبهشت
۹۵


 دارم عوض می شوم

 دارم عوضی می شوم

 چشم هایم همه صدف ها را

        برای مروارید

                گشته


 صدف های گشنه ی لب ساحل

      انگشت های مرا بلعیده اند


 تازه فهمیده ام که

     مروارید لب ساحل

         افسانه ای بیش نیست


 باز هم خدا را شکر

     که هیچ وقت

         شناگر ماهری نبوده ام !

  • مرتضی معادی
۲۴
ارديبهشت
۹۵


نام:فاضل
نام خانوادگی:نظری

زادگاه:خمین
تاریخ تولد:سال 1358 شمسی


فاضل نظری در سال ۱۳۵۸ در شهرستان خمین واقع در جنوب استان مرکزی متولد شد. تحصیلات اولیۀ خود را در شهرهای خمین و خوانسار گذرانده‌است. او در سال ۱۳۷۶ برای ادامه تحصیل در رشته‌های معارف اسلامی و مدیریت در دانشگاه امام صادق(ع) به تهران آمد و تحصیلات خود را در مقطع دکترای رشته مدیریت تولید و عملیات در دانشگاه شهید بهشتی ادامه داد.

دبیری سه دوره جشنواره بین‌المللی فیلم صد، دبیری علمی جشنواره بین‌المللی شعر فجر و عضویت در شورای علمی گروه ادبیات انقلاب اسلامی فرهنگستان زبان و ادب فارسی بعضی از عناوین ادبی و هنری و علمی اوست.

تا کنون از او، پنج مجموعه شعر گریه‌های امپراتور، اقلیت، آن‌ها، ضد و کتاب  توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است.

فاضل نظری علاوه بر سابقۀ ۱۰ سال ریاست حوزه هنری استان تهران، رئیس مرکز موسیقی حوزۀ هنری، عضو شورای عالی شعر سازمان صدا و سیما نیز بوده و از سال ۱۳۸۳ در دانشگاه‌های تهران نیز تدریس می‌کند.

از کتاب او به‌عنوان برگزیدۀ کتاب سال جمهوری اسلامی در سال ۱۳۸۷ تقدیر شد. همچنین از او به‌عنوان شاعر جریان‌ساز در دهۀ ۱۳۸۰ و همچنین پرمخاطب‌ترین شاعر به انتخاب مردم در سال ۱۳۹۱ تجلیل به عمل آمده‌است. از دیگر افتخارات او انتخاب وی به‌عنوان یکی از پنج چهرۀ شاخص هنر سال ۱۳۹۳ در ایران است که در روز هنر انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۹۴ اعلام و از او تقدیر شد.

اولین سال حضور ایشان در محضر رهر کبیر انقلاب سال ۸۶ بود که پس از خواندن شعر زیبایشان با تشویق کم نظیر آیت الله العظمی خامنه ای (حفظه الله) فرار گرفتند...

گزیدۀ برخی آثار او در کشورهای فارسی‌زبان منتشر شده‌است. همچنین گزیدۀ اشعار وی در سال ۱۳۹۲ در دو قطعِ رقعی و جیبی به‌همراه مقدمه‌ای دربارۀ غزل به قلم او در انتشارات مروارید منتشر شده‌است که تا کنون ۱۰ نوبت تجدید چاپ شده‌است.

او از تیرماه ۱۳۹۴ در حوزۀ هنری عهده‌دار معاونت هنری است.

 


  • مرتضی معادی
۲۴
ارديبهشت
۹۵



   نوشتم سر ریز ، بخاطر اینکه علاقه ای که به آقای نظری ، بواسطه ی شعرای بی نظیر و سبک خاصش دارم ، سرریز کرد .
   از اون سر ریزایی که سر سفره میارن نبود پس ؛ از اون سر ریزایی بود که کف نوشابه میکنه !!
   و دلیلشم این بود که، همین طور که بطور اتفاقی داشتم تلوزیون میدیم ، دیدم ایشونو آوردن تو خندوانه و به طرز عجیبی ازشون خواستن یه بداهه بگن .
آقای نظری هم خیلی خوب ، یه بداهه گفتن ، در حدی که واقعا یه حس افتخار عجیبی تو وجودم ایجاد شد ! (البته هنوز نمیدونم چه ربطی داشت ، ولی همینه دیگه !!)
   و بی نهایت دوست دارم ، یه روزی توی جمعی باشم که فاضل نظری ، دیشب ، تمام قد ، با سرودن یه بداهه ، ازشون دفاع کرد.
   اینجوری گفت :


من عاشقم و جناب خان نام من است
تنها سندم این دل ناڪام من است

گر وقت به تلخی گذرد، باکی نیست
شیرینی عمر، یاد احلام من است !


   یه شعر دیگه هم تو ادامه مطلب میذارم ، هر کی نبینه ، ضرر کرده !!



  • مرتضی معادی
۲۰
ارديبهشت
۹۵


در این ظلمت کده تا کی پی خورشید می گردی ؟


                                                     دلا من را رها کن تا پی امید می گردی


مرا کشتند کنج خانه ی غم  نارفیقانم


                                                      در اطمینانِ نا اهلی پی تردید می گردی !


من از رفتارشان دلگیرم و یک روز خواهم رفت


                                                     و می دانم پی آنی که می گریید می گردی


از آن روزی که بغضم را شکستند و شدم تنها


                                                  پی آن کس که احساس مرا فهمید می گردی


کجایی ؟! بس کن این امیدواری را ... تمامش کن ...


                                                    کمی عاقل شو ، تا کی در پی امید می گردی؟


 -----------------------
زیر نوشت :
این غزل رو میذارم ، بخاطر اینکه یادم نره ، از غزل آمده ام و به غزل باز خواهم گشت !
قرار شد کمتر کلاسیک بذارم ، نه هیچی ... هنوزم قلبم موزون میتپه !   :-))

  • مرتضی معادی
۱۴
ارديبهشت
۹۵

     دست هایم روی شانه هایش بود و چشم بسته راه میرفتم.چند سالی بود که داشتیم با هم قدم میزدیم.چند سالی بود که هر کجا میرفتیم ، با هم بودیم .اصلا تمام تصورم از ادامه ی مسیر ، تصویری بود که در کنار او بودم ...
     اما نفهمیدم چه شد که تردید کردم.تردیدی آمد سراغم که امتحان کنم صداقتش را ، و یا شاید اهمیتم را . بند کفش هایم را بهانه کردم ؛ نشستم ؛ پای راستم را جلو آوردم ؛ یک گره باز کردم، یک گره بستم . سرم را که بالا آوردم ، بالا سرم نبود.رد پاهایی را مقابلم میدیدم که انگار هزار سال است ، ساکن این مسیرند.
     دیگر مسافر نخواهم بود . و دیگر مسیر بازگشت را پیدا نخواهم کرد . همین جا که رهایم کردی ، لب جاده می ایستم و چای میدهم دست مردم . شاید داستانمان را هم برای کسی گفتم ؛ اگر برایش جالب باشد .
     و تا آخر عمر نخواهم فهمید که باید حسرت کدام یک را بخورم ؛ این که ای کاش هرگز به تو شک نمیکردم ، یا اینکه ای کاش از همان اول ، با تو بار سفر نمی بستم .


---------------
تحت نوشته :
1)هزینه ی رفاقت ، اعتماد است .
2)شیرینی رفاقت ، صداقت است.
3)به هر چیز شیرینی نمیتوان اعتماد کرد !

  • مرتضی معادی

**   ***   **  ***  **  ***  **  ***  **

با خود نشستم ، کیستم آخر ؟ نمیدانم

من هر که هستم تا ابد اینجا نمی مانم

تا جزوه های خاطراتم را بغل کردم

فهمیدم از زبری جلدش اولاً مردم

مولود احساسی پر از تردید و تنهایی

خیلی شبیه مردم معمول دنیایی

با گریه دنیا آمدم ، با خنده می میرم

هر روز هم قدم کفن اندازه میگیرم

در کودکی با گوشه گیری عکس ها دارم

سختم ، زمختم ، غالبا مردم نیازارم

اهل خجالت بوده ام ، کمتر شده اما ...

کم خونی ام از کودکی بهتر شده ، اما ...

در کل کسی هستم که از اول همین بودم

هم صاحب لبخند و هم قلبا غم آلودم

تنها نشستن عادت دیرینه ام بوده

کز کرده بودم گوشه ی دنیای فرسوده

یک اتفاق ساده حالم را مداوا کرد

سنگی شبیه من به هر چیزی مدارا کرد

با یک مداد ساده یک دنیا پدید آمد

کابوس ها و آرزو های جدید آمد

هم زندگی معنا گرفت و رنگ گندم شد

هم ظاهر رفتار من از جنس مردم شد

پیدا شدم در نا کجا آباد تنهایی

غرق خیالاتی شدم زیبا و رویایی

از آن زمان تنها سوالم از خودم اینست

من خواب میبینم که این افکار شیرین است؟

یا در خودم پیدا شدم، اینها حقیقت داشت

من در پی پاسخ جها را میکنم کنکاش

هر روز با خود مینشینم ... کیستم آخر ؟

باید تو را پیدا کنم ، زیبا ترین باور ...

  • مرتضی معادی
۰۹
ارديبهشت
۹۵


  نه پای رفتن دارم
        و نه دیگر توان نشستن
   نه میتوان دل کند
       و نه میتوان این هوای مسموم را تحمل

   تنها دنبال طنابی میگردم
           که ایستاده نگه دارد
                    مترسک بی جانم را
                     از ترس کلاغ ها 
__


....................................

حاشیه:
آدم ناراحت گاهی اوقات یه حرفایی میزنه،بعد پشیمون میشه ...اگه مردم بدونین کار خودم نبوده هااا !

  • مرتضی معادی
۰۶
ارديبهشت
۹۵

دلم یک بغل میخواهد

                پر از سکوت ...

  زبان گلایه ندارم ...

           چشمهایم حرف میزنند

میخوام کسی را بغل بگیرم ...

                   مرا بفهمد ...

                  یک بغل حرف بزنم برایش .

    آن وقت حتی

       میتوانم در آغوشش جان بدهم

               وقتی نگاهم را به چشمانش گره زده باشم !


  • مرتضی معادی
۰۱
ارديبهشت
۹۵


  بخواهم صدایم را نشنوی
      دهانم را میگیرم
           نه گوش هایت را ...

  بخواهم بدی هایت را نبینم
      چشم هایم را میبندم
          نه دست هایت را ...
 
  ولی ای کاش
      آنقدر دست داشتم
         که جلوی دهان مردم را بگیرم
               نه گوش هایم را ...

  • مرتضی معادی