ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

محلی برای نوشتار های بیخودی از سر دلتنگی

برق میزنه، مشکی مشکی

جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۳۹ ق.ظ

      دو سه روز قبل عید بود داشتیم با یکی از رفقا دور میزدیم تو خیابون. هوا هم سوز بدی داشت! برای همین پنجره ها رو م بالا کشیده بودیم. نمیدونم چی شد یهو انداختم تو کمربندی و همینجوری داشتیم دور میزدیم شهرو ... که رسیدیم به یکی از میدونای گوشه ی شهر !
     تو حاشیه میدون دیدیم یه بچه ای نشسته، سرشم تو یقه لباسش بود و فقط موهاش معلوم بود، یه کیسه هم جلوش بود. دلم نیومد ولش کنم همینجوری، یه بچه هشت، نه ساله تو این هوا، اینجا ... رفتیم جلوش ایستادیم و یکم پنجرخ رو کشیدم پایین گفتم بیا برسونیمت جایی میخوای بری، تو این هوا چرا اینجا نشستی؟ گفت: نه جایی نمیخوام برم! باید تا صبح حداقل پنجاه تومن کار کنم.باید برا عیدم لباس بخرم. الان نمیشه برم خونمون!
     دلم لرزید، خیلی ناراحت شدم! گفتم خوب اینجا که کسی نیست بیاد کفشاشو بده واکس بزنی، آدم پیاده توی شهره نه لب جاده! بیا بریم لااقل تا یه جایی برسونمت که بتونی کار کنی، گرم تر هم باشه. باز گفت: نه، نمیشه. همه جا رو بچه های دیگه قرق کردن. برم اونجاها کار کنم اولا که نمیذارن و میان اذیت میکنن، دوما که هر چی کار کردم به زور ازم میگیرن!
     خیلی شرایط عجیبی بود! حتی سوز سرمایی که از پنجره میمد تو ماشین هم قابل تحمل نبود! من و رفیقم خیلی پول همراهمون نبود، یه مقدار کمی داشتیم که همون موقع دادیم بهش... ولی باز دلمون راضی نشد، برگشتیم رفیقم رفت از عابر بانک پول گرفت برد بهش داد. همه زورمون هم پنجاه تومن نشد ولی خوب خیلی نزدیکش کردیم. یکی از جاهایی که تو زندگیم واقعا دوس داشتم قارون باشم همینجا بود! کلی اون شب حالمون گرفته شد و نمیدونم اصن موقعی که دوستمو رسوندم خونشون خدافظی کردیم یا نه! تا خونه خیره بوده به خیابون  و همینجور مبهوت .
     خلاصه که بگذریم... از فردای همون روز شروع کردم یه شعر بنویسم درباره اون شب و اون پسر...نه تنها نتونستم تمومش کنم، بلکه حتی نتونستم هم به نوشتن چیز دیگه ای فکر کنم.این شد که اینجا تا این لحظه شیش ماه تعطیله، همچنین مخ من ! من که هر جور شده مینویسمش، ولی این قصه از اون قصه هاست که سر دراز داره. امیدوارم یه روزی بیاد که هیچکس همچین بچه های نازنینی رو نبینه تو این شرایط! روزی کفش همه ی بچه ها از تمیزی و نو بودن برق بزنه !

  • مرتضی معادی

نظرات  (۲)

  • شهروند فردا
  • این موضوع و بسیاری از موضوعات دیگه، مواردی هستند که بخش عمده ی اونها، توسط خود ما حل میشه نه مسئولین! باید خودمون یه تکونی بدیم نه اینکه منتظر عملکرد بقیه بشینیم(هرچند که مسئولین مربوطه هم کار خاصی تا الان نکردن)
    بیشتر بنویسید...حیفه کم کار بشین
    پاسخ:
    کاملا موافقم با حرفتون. یعنی در خیلی از مسائل واقعا همین منتظر نشستن و دست دست کردن باعث میشه زندگی خیلی ها نابود بشه. واقعا معتقدم اگر حل یک مسئله به دست شخصی ممکن باشه ولی از کنارش رد بشه و مشکلو به حال خودش بذاره هر جایی بره باید جوابگوی اون کارش باشه. خلاصه برمیگرده بهش ...
    (چمیدونم والا ... نیت کم کاری ندارم حقیقتا... ایشالا بیشتر میام باز...)
    برام جالب بود این کار.خیلی وقت بود این کار رو جز تو داستانا جای دیگه نخونده بودم.
    شخصا اعتقاد دارم تا وقتی بشریت به حال خودش رها باشه ازین چیزا کم نخواهیم دید.
    میای اینجا از شعرات میگی و هیج کسی رو تو لذت خوندنش شریک نمیکنی؟...همینه دیگه طرف میاد میگه "کات"
    و البته یه دمتون گرم که این همه وقت نیومدی و رفتی سراغ کاری که دوست داشتی
    پاسخ:
    خوشحالم که خوشتون اومده، مدتی هست فکر میکنم از بس چیزی نمینویسم و حرف نمیزنم حرف زدن یادم رفته و نمیتونم خیلی قابل فهم حرف بزنم! خدارو شکر پس
    میذارمش... فعلا خیلی کوتاهه اینی که نوشتم، و واقعا هنوز حرف دارم :sweat::sweat:

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">