ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

محلی برای نوشتار های بیخودی از سر دلتنگی

۱۳ مطلب با موضوع «بر اساس موضوع :: شاید مناسبت» ثبت شده است

۱۳
اسفند
۹۵



روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای :
باشد که میزِ گوشه‌ی میخانه‌ای شوی !

تا از غمِ زمانه بیابی فراغ بال
ای کاشکی نشیمنِ پیمانه‌ای شوی

یا این‌که از تو، کاسه ی «تاری» در آورند
شورآفرینِ مطربِ دیوانه‌ای شوی

یا صندوقی کنند تو را، قفل پشتِ قفل
گنجی نهان به سینه‌ی ویرانه‌ای شوی

اما ز سوزِ سینه دعا می‌کنم تو را
چون من مباد آن‌که درِ خانه‌ای شوی !

چون من مباد شعله‌ور و نیمه‌سوخته
روزی قرینِ آهِ غریبانه‌ای شوی

چون من مباد آن‌که به دستانِ خسته‌ای
در موی دخترانِ کسی شانه‌ای شوی
::
روزی به یک درخت جوان گفت کُنده‌ای :
«باشد که میزِ گوشه‌ی میخانه‌ای شوی»


                                                                                                    #حسین جنتی

  • مرتضی معادی
۰۷
آذر
۹۵

      از چند سال قبل میگویم ...

      عزیزی از جمعمان رفت ... عده ای به نبردی رفتند ، آنسوی مرز ، عده ای له میشدند زیر بار فقر و فلاکت ،عده ای پرچم آتش میزدند و شعار میدادند، اعتیاد هم همه جا بود -کم رنگ یا پر رنگ- ، کنکور هم خوب حس کردیم ، دولت ها رفتند و آمدند ، همه ی شبکه ها خبر میگفتند ، در هایی قفل زده شد ، جاهایی به سیمان آّب میبستند ، دزدی ها یکی یکی رو میشد و جیب ها خالی تر ، مردم میرفتند و می آمدند و چند روز اخیر هم بمبی ترکید و قطاری پنچر شد !

     امروز وقتی شعر یکی از دوستانم را درباره ی حادثه ی قطار  خواندم بی هوا به خودم آمدم که عجب !! قلم من این سالها چه میکرده ؟وبلاگ ،مداد و خودکار و دفترم، یا زبانم ... چه چیز را فراموش کرده ام که نتیجه اش شد فراموشی رسالتی که بر عهده ی هر کس است که مینویسد و زنده است ؟از چه چیز مینوشتم و برای چه چیز؟
      فکر میکردم که حواسم خیلی جمع است و چرندیات را منتشر نمیکنم و نمیگویم و نمینویسم. ولی حیات قلم هر کس به آنچه مینویسد وابسته است.انسان باید با همه ی وجود حیاتش را ابراز کند و زنده بودنش را در جامعه فریاد بزند. بی تفاوتی تنها چیزی است که شاید یک نفر نباید داشته باشد . حد اقل نتیجه اش این است که آدم را بی اهمیت میکند.به قول یکی از دوستان طوری نباشیم که بعد از مرگمان بگویند (کسی نیامده بود که کسی  برود)


دلهای ما هم محزون شد از حوادث اخیر . تسلیت به خانواده های درگذشتگان

  • مرتضی معادی
۱۴
خرداد
۹۵



بس است هر چه نوشتید ، بر نمیگردد

به هیچ ، روح خدا مختصر نمیگردد

تغزلی ملکوتی که تا ابد دل ما

پس از شنیدن او محتضر نمیگردد
.
.
.


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شاید یه روزی غزل کاملشو گذاشتم !! :(

  • مرتضی معادی
۰۱
خرداد
۹۵



یکسال است

که هنوز در کوچه و خیابانها قدم می زنم 

دوباره شیرنی ها جلوی در آمده اند

و شربت ها توی لیوان

یک عمر است

میگذرد

زندگی ام به امید تو

ای راحتی همراه سختی

ای یسر مع العسر

ای شیرینی مدام زندگی ...

نشسته ام برای آمدنی از تو

که به دیدنی باشد

  • مرتضی معادی
۲۴
ارديبهشت
۹۵



   نوشتم سر ریز ، بخاطر اینکه علاقه ای که به آقای نظری ، بواسطه ی شعرای بی نظیر و سبک خاصش دارم ، سرریز کرد .
   از اون سر ریزایی که سر سفره میارن نبود پس ؛ از اون سر ریزایی بود که کف نوشابه میکنه !!
   و دلیلشم این بود که، همین طور که بطور اتفاقی داشتم تلوزیون میدیم ، دیدم ایشونو آوردن تو خندوانه و به طرز عجیبی ازشون خواستن یه بداهه بگن .
آقای نظری هم خیلی خوب ، یه بداهه گفتن ، در حدی که واقعا یه حس افتخار عجیبی تو وجودم ایجاد شد ! (البته هنوز نمیدونم چه ربطی داشت ، ولی همینه دیگه !!)
   و بی نهایت دوست دارم ، یه روزی توی جمعی باشم که فاضل نظری ، دیشب ، تمام قد ، با سرودن یه بداهه ، ازشون دفاع کرد.
   اینجوری گفت :


من عاشقم و جناب خان نام من است
تنها سندم این دل ناڪام من است

گر وقت به تلخی گذرد، باکی نیست
شیرینی عمر، یاد احلام من است !


   یه شعر دیگه هم تو ادامه مطلب میذارم ، هر کی نبینه ، ضرر کرده !!



  • مرتضی معادی
۲۶
فروردين
۹۵

تو را هم دوست خواهم داشت
     کنار شاپرک ها
        در میان آرزو هایم
            به قدر خاطراتی از زمان حال یا حتی
                 به قدر راه رفتن های یک نوزاد ده ماهه
                 که آوردند من را تا به اینجایی که میگویم:
                        <<تو را هم دوست خواهم داشت>>


تو را هم می کشانم با خودم

  در عمق رویایی
       که با هم
          زیر باران
            خیس تر از آسمان باشیم ...

اما ، نه ...
تو خود رویای بارانی ...

تو را مهمان کنم شاید

  • مرتضی معادی
۲۹
اسفند
۹۳

از همین لحظه به بعد ، فقط شعر های نوم رو توی وبلاگ میذارم.
نمیدونم ،شاید دلیل خاصی نداشته باشه،شایدم داشته باشه اما در کل بیشتر شعرهای نو ام رو میذارم.

میخوام غزل های و اینا رو پیش خودم نگه دارم،اما خوباشو میذارم تا نظر شما ها رو هم بدونم...
دوستدار شما.
سالتون پر از خوشبختی


  • مرتضی معادی
۲۶
تیر
۹۳

محراب

خدایا

خودت گفتی که شب  قدر را نخواهیم شناخت

و درکش نخواهیم کرد

اما

خدایا

از تو میخواهم

که  یاریمان کنی تا

قدر شب قدر را بدانیم.

  • مرتضی معادی
۲۲
خرداد
۹۳

جمکران1


شعری نداشتم بنویسم به پایتان

جز یک دل شکسته و چشم انتظارتان



نیمه شعبان بر تمامی شیعیان و تمامی انسانهای حقیقت جو مبارک باد.



  • مرتضی معادی
۲۲
خرداد
۹۳

بله.اینجوریاست دیگه 
بعضیا دوست دارن سخنرانی کنن برای مردم و شعار بدن...
بعضی مردم دوست دارن شعار بشنون از مسئولین و شروع کنن به بادمجان دور قاب چینی و کف زدن و ...
بعضی مردم هستن که وقتی برادر های مسلمونشون دارن بی گناه کشته میشن و وقتی دارن ثروتشون و غیرتشون رو به تاراج میبرن و وقتی دارن ثانیه به ثانیه به ناموسشون نزدیک میشن و وقتی دارن پا روی ظاهراً اعتقاداتشون میذارن، دست بزنن و هورررا بکشن و جشن بگیرن این تدبیرشونو وقتی که پشتشونو به به برادرای دینیشون میکنن و میخندن...

بعضیا ....

    خیلی کارا میکنن...

فقط بخاطر امید الکی
امید الکی

  • مرتضی معادی
۱۵
خرداد
۹۳
امام زمان 1


پرپر مکن خودت گل نرگس مگو به خود                         

                                            کردست آدم هر چه ز دستش بر آمده

آقای جمعه هــــــای غریبی ظــــهور کن                        

                                             این انتظــــــار ز دســت کسی بر نیامده

این میــم من به میــم تو آخر نمیرســــد                         

                                             هـــــــر آرزو به هر کس و نا کس نیامده

  • مرتضی معادی
۱۷
دی
۹۲

مادر بزرگ

   رفتی

اما کسی نپرسید که یکدفعه ای چه شد؟

آخر رفتنت هم

    مثل همیشه بودنت بود

               ای آرام دوست داشتنی

*

و رفتنت را به همه ستاره های آسمان تسلیت میگویم

    که حالا دیگر نمیدانند که باید از که نور بگیرند و زیبایی که را نشان دهند

 به ستاره های یتیم

*

و آری، میدانم رفتنت آمدنی تازه است مادر جان

          که هم جانِ مادری و هم مادرِجان

  • مرتضی معادی
۱۷
دی
۹۲

قرار نبود اولین مطلب این وبلاگ از شاعر دیگه ای باشد،اما مرگ ناگهانی مادر بزرگ عزیزم بدون قرار قبلی به ملاقاتمان آمد. شعری در ادامه از استاد شهریار که میگویند شاهکاریست در باره ی مادران:


نه ، او نمرده است.

نه او نمرده است که من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست

کانون مهر و ماه مگر می شود خموش

آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد

«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»

...

                                   

  • مرتضی معادی