ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

محلی برای نوشتار های بیخودی از سر دلتنگی

۴ مطلب با موضوع «بر اساس زمان :: صفر تا ده دقیقه» ثبت شده است

۲۶
آذر
۹۶

     امروز صبح از سر جلسه امتحان داشتیم با دوستم برمیگشتیم خونه. میگفت تو خیلی نامردی! خیلی میخونی ولی دروغ میگی الکی که من نخوندم و اینا! ( و البته حرف چرت میزد! واقعا خیلی درس نخونم!) من هر بار از یه راهی سعی میکنم بهشون بگم دارن اشتباه میکنن! امروز همون رو موتور بودیم بهش گفتم:« ببین من آخرین باری که دروغ گفتم یادم نیست. واقعا خیلی ساله که دروغ نگفتم و واقعا حاضر نیستم بخاطر همچین مسئله‌ی الکی ای آمار خودمو خراب کنم!» این جمله آخرو خوب حفظ کنین کارش دارم...

     خلاصه اومدم یه دو ساعتی خونه کارامو کردم باز راه افتادم برم دانشگاه؛ کلاس داشتم. با موتور بودم. دیرم راه افتاده بودم. همینجوری داشتم برا خودم میرفتم که تو یه کوچه دیدم پلیس ایستاده و جلومو گرفت. جوری ایستاده بودن که قشنگ تو کمین باشن. _حالا کار نداریم که این کار که مثل کفتاری که به شکار نگاه میکنه به مردم نگاه میکنن به بهانه‌ی اجرای قانون، قاونو مداریه یا قانون گریزی! و اینکه واقعا توی کوچه پس کوچه وایستن موتور بگیرن و ببرن پارکینگ و پول پارکینگ در مقابل اینکه سر چهارراه ها بایستن و ترافیکو باز کنن و جلوی پارک دوبل و اینا رو بگیرن کدومش بهتره؟؟ چمیدونم والا!! ولش کن _ خلاصه من با اینکه کاسکت هم داشتم به حرف نکرد بی انصاف و موتورو برد پارکینگ، البته از رفتار بی ادبانه و بدون احترامشون هم میگذرم و نمیگم! انگار قاتل گرفتن!! حالا اینو تو ذهنتون نگه دارین قصه رو تموم کنم، اینم تو نتیجه گیری یکم مبسط داره...

     بعد اینکه موتورو گرفتن رفتم سر خیابون با تاکسی برم سریعتر به کلاسم برسم. تو راه زنگ زدم به بابام که آقا موتورو گرفتن و دیگه زنگ برن پیگیر باش درش بیاریم و اینا. تقریبا رسیده بودم دانشگاه که زنگ زد که تو چرا موتورو دادی و از این حرفای پدرانه که اصلا گوش هم نمیدن چی میخوای جواب بدی! همینجوری فقط میندازن همه چیو تقصیر تو! خلاصه سرتونو درد نیارم! یکم عصبیم کرد و نتیجتا کیف پولمم تو تاکسی جا گذاشتم!!

     ینی تو یه روز اینهمه امتحان نداده بودم تا حالا ! (گیف آقای رائفی پور با زیر نویس بسه دیگه خدایاااا)

     به شدت اوضاع به هم ریخته بود و هست هنوزم البته! ولی کار نداریم... دوستم داشت میگفت که آره یه خیری توش بوده و حالا امتحا الهیه و از این صحبتا. منم دیگه گذشته بود از این قضایا ناراحت نبودم همچین که مثلا زانوی غم بغل کرده باشم و اینا. دیدم خوب راست میگه دیگه، حالا خیلی چیزی هم نشده، درست میشه، مسئله‌ای نیست. ولی یهو یه چیزی یادم اومد آب سردی بود تو روحم خنده

     اون پلیسه که میخواست موتورو بگیره من رفتم پیشش بهش گفتم من گواهینامه دارم تو ماشینه ولی ! در اصل یه دستی زدم، من گواهینامه موتور ندارم ولی ماشین دارم و تو ماشینه دیگه. فک کنم فهمید میخوام هم دروغ بگم هم نگم! گفت گواهینامه موتور داری؟ پا ندادم اول، گفتم به خدا گواهینامه دارم، تو ماشینه! دوباره پرسید گواهینامه موتور داری؟ یکی اومد یچیزی بهش گفت، باز تموم شد گفت گواهینامه موتو داری؟ گفتم آره! گفت استعلام میکنما! گفتم استعلام کن، دارم! و دروغ گفتم!!

     اون جله اولیه بود گفتم یادتون بمونه... آمارمو خراب نمیکنم... خراب کردم! امتحان اصلیه این بود قاطی این همه امتحان! و منم تجدید آوردم شدید!! پس گردنی خورم محکم! خدا گفت تو بخاطر این چیزای کوچیک دروغ نمیگی؟ اتفاقا بخاطر یه چیز به همین اندازه کوچیک، یا حتی کوچیکتر هم دروغ میگی! میگی نه ثابت کن! که نتونستم ثابت کنم !! اینجاشو دیر دیدم، اینجاشو خراب کردم! موتوره بالاخره در میاد از تو پارکینگ، کیفه بالاخره پیدا میشه با کم و کاست، اگه هم نشد خلاصه مدارکم برمیگرده یجوری! ولی من آمارمو خراب کردم.اون دیگه بر نمیگرده. جای پس گردنی‌ای که خوردم هم فعلا خوب نمیشه.


     * اینو هم آینده نگار زدم هم نگاه! اولا که بعدا برگردم بخونم یادم نره که همیشه حواسمو جم کنم که دیگه اینجوری خراب نکنم! دوم اینکه واقعا حواس هممون باشه به کوچیکترین حرفا و کارامون! ینی اون لحظه که به دوستم میگفتم بخاطر این چیزا دروغ نمیگم اصلا فکر نمیکردم پنج ساعت بعدش بخوام بشینم همون حرفامو پست کنم!! ما آدما خیلی چیزا رو خوب میتونیم بگیم ولی عملکردن بهشون نه! و اینکه کی میخوایم اینایی که میگیمو خودمون عملی کنیم الله‌اعلم! خلاصه که حواسمون باشه دیگه ...

  • مرتضی معادی
۱۲
آبان
۹۶

      دو سه روز قبل عید بود داشتیم با یکی از رفقا دور میزدیم تو خیابون. هوا هم سوز بدی داشت! برای همین پنجره ها رو م بالا کشیده بودیم. نمیدونم چی شد یهو انداختم تو کمربندی و همینجوری داشتیم دور میزدیم شهرو ... که رسیدیم به یکی از میدونای گوشه ی شهر !
     تو حاشیه میدون دیدیم یه بچه ای نشسته، سرشم تو یقه لباسش بود و فقط موهاش معلوم بود، یه کیسه هم جلوش بود. دلم نیومد ولش کنم همینجوری، یه بچه هشت، نه ساله تو این هوا، اینجا ... رفتیم جلوش ایستادیم و یکم پنجرخ رو کشیدم پایین گفتم بیا برسونیمت جایی میخوای بری، تو این هوا چرا اینجا نشستی؟ گفت: نه جایی نمیخوام برم! باید تا صبح حداقل پنجاه تومن کار کنم.باید برا عیدم لباس بخرم. الان نمیشه برم خونمون!
     دلم لرزید، خیلی ناراحت شدم! گفتم خوب اینجا که کسی نیست بیاد کفشاشو بده واکس بزنی، آدم پیاده توی شهره نه لب جاده! بیا بریم لااقل تا یه جایی برسونمت که بتونی کار کنی، گرم تر هم باشه. باز گفت: نه، نمیشه. همه جا رو بچه های دیگه قرق کردن. برم اونجاها کار کنم اولا که نمیذارن و میان اذیت میکنن، دوما که هر چی کار کردم به زور ازم میگیرن!
     خیلی شرایط عجیبی بود! حتی سوز سرمایی که از پنجره میمد تو ماشین هم قابل تحمل نبود! من و رفیقم خیلی پول همراهمون نبود، یه مقدار کمی داشتیم که همون موقع دادیم بهش... ولی باز دلمون راضی نشد، برگشتیم رفیقم رفت از عابر بانک پول گرفت برد بهش داد. همه زورمون هم پنجاه تومن نشد ولی خوب خیلی نزدیکش کردیم. یکی از جاهایی که تو زندگیم واقعا دوس داشتم قارون باشم همینجا بود! کلی اون شب حالمون گرفته شد و نمیدونم اصن موقعی که دوستمو رسوندم خونشون خدافظی کردیم یا نه! تا خونه خیره بوده به خیابون  و همینجور مبهوت .
     خلاصه که بگذریم... از فردای همون روز شروع کردم یه شعر بنویسم درباره اون شب و اون پسر...نه تنها نتونستم تمومش کنم، بلکه حتی نتونستم هم به نوشتن چیز دیگه ای فکر کنم.این شد که اینجا تا این لحظه شیش ماه تعطیله، همچنین مخ من ! من که هر جور شده مینویسمش، ولی این قصه از اون قصه هاست که سر دراز داره. امیدوارم یه روزی بیاد که هیچکس همچین بچه های نازنینی رو نبینه تو این شرایط! روزی کفش همه ی بچه ها از تمیزی و نو بودن برق بزنه !

  • مرتضی معادی
۰۵
دی
۹۵
اولش توی همین مرکز مدیریت وبلاگ خودم بودم. رفتم به روز شده های جدیدو خوندم ، جلب بود. قبلش توی اینستاگرام بودم و قبل ترش هم تلگرام و اینا ... . خیلی جالب تر بود. اوضاع خیلی شیرینی دور و بر ما آدما در حال اتفاق افتادنه. هر کسی تو هر فرصتی داره مینویسه. خاطره ... درد و دل ... نجوای عاشقانه ... انتقاد های اجتماعی و حتی برداشت های سیاسی !
     از اونجایی جالب شد که یاد گذشته ها افتادم. یاد دوران راهنمایی و یاد زنگ های انشا ! یادمه اونموقع ها خبری از این آدما اطراف من نبود. البته که تو هر کلاسی یکی دوتایی پیدا میشدن که وقتی انشا هاشونو میخوندن همه کف میزدیم و لا به لای خوندنشون هم با آستینامون صورتمونو پاک میکردم ، ولی غیر همون تعداد محدود کسی نبود.
     ولی حالا ... حس میکنم دقیقا برعکس شده! خیلی کمترن اونایی که یه گوشه ای نخوان صداشون به جایی برسه و تقریبا هر کسی داره یه جایی خودشو بروز میده ، حتی اگه شده با پخش کردن نوشته های دیگرانی که باهاشون موافقن . یکی این وسط مقصره . یکی باید قبول کنه که این مدل به گردن اونه . از اینجایی که من دارم نگاه میکنم اینجوریه که همه دارن خودشونو پنهون میکنن تو بدترین شرایط و تو جاهایی که اصلا نباید .
     موضوع انشاهای ما هر چی بود رو نوشتی بود از توی کتابا و صفخات اینترنتی . کسی نبود برامون بگه انشا یعنی خلق کردن و ایجاد کردن با توجه به نوع نگاه خودت. درسته که بچه بودیم ولی مطمئنا میتونستیم این چیزا رو بفهمیم ! ولی به جای این چیزا بهمون یاد دادن که انشا رو از روش تحقیقی بنویسیم و مقاله تحویل بدیم ! آخرشم همه بیست می شدن.اینجوری بود که یاد گرفتیم احساساتمونو بروز ندیم و ادا ی سنگارو در بیاریم . و دقیقا همینجوری بود که حتی حرف زدن هم یادمون رفت و پنهون کاری رو خیلی قشنگ یاد گرفتیم.اون همکلاسی هامونم کم کم عوض شدن و دنیا چرخید تا رسید به حالا.
     حالا ما آدمایی هستیم که دوست داریم عشقمون رو به دنیا ابراز کنیم ولی زبونش رو یاد نگرفتیم و اون دوستامونم کسایی شدن که اینقدر تلاش کردن که مثل بقیه جماعت بشن که راه و روش خودشون هم یادشون رفت .
     حالا بهتر شده . درسته طبق اونی که باید پیش میرفت نرفت ولی خوب شد که این بستر های مجازی پهن شد برای انشا ننوشته هایی مثل من که بیان و سعی کنن هر چی که بلد نیستن رو یاد بگیرن.امیدوارم نسل بعدی ما بتونن راه درست محبت کردن و ابراز اون رو یاد بگیرن ؛ البته اگه ماها فرصت کنیم همین تجربیاتمون رو در اختیارشون بذاریم ، و الا احتمالا یه روزی ، یه جایی مینویسه :
قدیما پدر مادرا ی ما یه جایی میرفتن یه چیزایی مینوشتن، بعضیاشون دسترسی داشتن بعضیاشون نه !اونا خنده هاشونو توی اون محیط گم کردن ، همینطور عشق و محبتشون رو !
 راستی ، پدرو مادر همون موجوداتی هستن که آدم رو بوجود میارن و همیشه ساکتن ! همون گنده های ترسناک !!
  • مرتضی معادی
۰۵
آبان
۹۵

               بنام خدا

     یکی از تفریحات سالم من -شایدم نا سالم!- فیلم دیدنه . شاید بشه گفت یه فیلم بین نیمه حرفه ای به حساب میام.

     بعد از چند سال دیدن فیلم و انیمیشن های روز و دیروز ، چه خارجی ، چه داخلی ، چه دوبله ، چه زیر نویس ؛ کم کم فیلم نگاه کردنت با بقیه متفاوت میشه.یاد میگیری که دقیق تر نگاه کنی ، بدون اینکه تو کتابا و سایتا چیزی درباره سینما و مطالب تئوریش خونده باشی . یه سلیقه مخصوص خودت تو فیلم پیدا میکنی . نور پردازی دوست داشتنی خودت ، ژانر های محبوبت ، داستان های قوی و ضعیف و خلاصه همه چی رو مخصوص خودت پیدا میکنی . بعد خودتو شرطی میکنی که با یه بار نگاه کردن به فیلما بیشتر از یه نگاه کردن معمولی چیز در بیاری . حرف اصلی کارگردانو بفهمی ، بازی خوب رو توش پیدا کنی و بقیه چیزا ...

     پست طولانی رو دوست ندارم.حدس میزنم کسی نخونه.پس منظورمو سریعتر میگم ...

     اون مقدمات بالا رو که بذاری کنار من ، حال و روزم ازش در میاد.چند وقتی هست که این حالتو دارم . فیلم American Sniper 2014 اولیش بود ، ولی نه بزگترینش. یادمه اون روز که این فیلمو دیدم ، جدای از لذتی که از فیلم بردم یاد یه چیز افتادم ، دفاع مقدس ایران . فیلم colonia 2015 رو دیدم ، یاد منافقین افتادم . فیلم Hours The Secret Soldiers of Benghazi 2016 رو دیدم ، یاد جنگ سوریه و فیلم neerja 2016  و ...

     موضوع الگو سازیه . موضوع اسطوره شاختنه . بدون در نظر گرفتن اینکه هدف چی بوده و این اسطوره واقعا تا چه حد با حقیقتش مطابقه ، همه دنیا خوب کارشونو بلدن.ارزش انسانیت رو میدونن ، و ظرفیت سینمارو . وقتی یه نگاه یه سینمای خودمون میکنم ؛ فقط نگاه میکنم. آرژانس شیشه ای،شیار143 و چنتای دیگه ... چند تا ؟ همین ؟ تموم شد ؟ چقدر موضوع مونده که نساختیم؟چقد موضوع هست که هدر دادیم؟

     شدیدا احساس میکنم که سینمای ایران تعطیله ! نویسندگی رو هواست. از بس که ژانر اجتماعی دیدم خسته شدم . اصن تو پروانه تولید همه فیلمای ایرانی نوشته ژانر:اجتماعی،(و یه چیز دیگه حد اکثر!!) . و به هیچ وجه هم فیلمای قابل قبولی نداریم .-- البته دست بعضیا درد نکنه ، ولی قصدم مثبت دیدن نیست، منفیا خیلی بیشتره --

     خلاصه که دغدغه دارم.ظرفیت سینما عالیه.سینما بهترین ویترین اعتقاداته.ما ازش خوب استفاده نکردیم.ما هنرمند نبودیم، ولی باید باشیم . راه سخت و پیچیده ای نیست،ولی واقعا نمیدونم این همه سینما گر ما کجا سیر میکنن.دوست دارم وقت داشتم؛سواد داشتم؛اعتبار داشتم؛امکانات داشتم و مینشستم فیلمنامه مینوشتم،میساختم و تا جایی که در توانم بود به فکرو مملکت و مردم و اسطوره و تاریخمون خدمت میکردم . مینویسم، ولی برای خودم!و خیلی ها ، منهای خوبا! میسازن ، برای پر کردن ظرفیت یه کیسه کوچولو زیر شلوارشون.

     ای کاش یه روز بیاد که بتونم تو اتاقم یا تو سینما ، بعد از دیدن یه فیلم سینمایی ایرانی، اشکامو پاک کنم و بلند شم وایستم و تمام مدتی که تیتراژ پایانی بالا میره ، کف بزنم به افتخار زحمت و فکری که پای ساخت اون فیلم رفته . ای کاش دیر به فکر نیفتیم.

    بازم طولانی شد ، ولی این قصه سر دراز داره !!!

  • مرتضی معادی