ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

!مراقب باشید،شاید اجناس خیلی قیمتی نباشند امابرای بعضی ها ارزشمندند.لطفاَ دست نزنید

ویترین

محلی برای نوشتار های بیخودی از سر دلتنگی

۷ مطلب با موضوع «بر اساس موضوع :: داستانک» ثبت شده است

۰۵
دی
۹۵
اولش توی همین مرکز مدیریت وبلاگ خودم بودم. رفتم به روز شده های جدیدو خوندم ، جلب بود. قبلش توی اینستاگرام بودم و قبل ترش هم تلگرام و اینا ... . خیلی جالب تر بود. اوضاع خیلی شیرینی دور و بر ما آدما در حال اتفاق افتادنه. هر کسی تو هر فرصتی داره مینویسه. خاطره ... درد و دل ... نجوای عاشقانه ... انتقاد های اجتماعی و حتی برداشت های سیاسی !
     از اونجایی جالب شد که یاد گذشته ها افتادم. یاد دوران راهنمایی و یاد زنگ های انشا ! یادمه اونموقع ها خبری از این آدما اطراف من نبود. البته که تو هر کلاسی یکی دوتایی پیدا میشدن که وقتی انشا هاشونو میخوندن همه کف میزدیم و لا به لای خوندنشون هم با آستینامون صورتمونو پاک میکردم ، ولی غیر همون تعداد محدود کسی نبود.
     ولی حالا ... حس میکنم دقیقا برعکس شده! خیلی کمترن اونایی که یه گوشه ای نخوان صداشون به جایی برسه و تقریبا هر کسی داره یه جایی خودشو بروز میده ، حتی اگه شده با پخش کردن نوشته های دیگرانی که باهاشون موافقن . یکی این وسط مقصره . یکی باید قبول کنه که این مدل به گردن اونه . از اینجایی که من دارم نگاه میکنم اینجوریه که همه دارن خودشونو پنهون میکنن تو بدترین شرایط و تو جاهایی که اصلا نباید .
     موضوع انشاهای ما هر چی بود رو نوشتی بود از توی کتابا و صفخات اینترنتی . کسی نبود برامون بگه انشا یعنی خلق کردن و ایجاد کردن با توجه به نوع نگاه خودت. درسته که بچه بودیم ولی مطمئنا میتونستیم این چیزا رو بفهمیم ! ولی به جای این چیزا بهمون یاد دادن که انشا رو از روش تحقیقی بنویسیم و مقاله تحویل بدیم ! آخرشم همه بیست می شدن.اینجوری بود که یاد گرفتیم احساساتمونو بروز ندیم و ادا ی سنگارو در بیاریم . و دقیقا همینجوری بود که حتی حرف زدن هم یادمون رفت و پنهون کاری رو خیلی قشنگ یاد گرفتیم.اون همکلاسی هامونم کم کم عوض شدن و دنیا چرخید تا رسید به حالا.
     حالا ما آدمایی هستیم که دوست داریم عشقمون رو به دنیا ابراز کنیم ولی زبونش رو یاد نگرفتیم و اون دوستامونم کسایی شدن که اینقدر تلاش کردن که مثل بقیه جماعت بشن که راه و روش خودشون هم یادشون رفت .
     حالا بهتر شده . درسته طبق اونی که باید پیش میرفت نرفت ولی خوب شد که این بستر های مجازی پهن شد برای انشا ننوشته هایی مثل من که بیان و سعی کنن هر چی که بلد نیستن رو یاد بگیرن.امیدوارم نسل بعدی ما بتونن راه درست محبت کردن و ابراز اون رو یاد بگیرن ؛ البته اگه ماها فرصت کنیم همین تجربیاتمون رو در اختیارشون بذاریم ، و الا احتمالا یه روزی ، یه جایی مینویسه :
قدیما پدر مادرا ی ما یه جایی میرفتن یه چیزایی مینوشتن، بعضیاشون دسترسی داشتن بعضیاشون نه !اونا خنده هاشونو توی اون محیط گم کردن ، همینطور عشق و محبتشون رو !
 راستی ، پدرو مادر همون موجوداتی هستن که آدم رو بوجود میارن و همیشه ساکتن ! همون گنده های ترسناک !!
  • مرتضی معادی
۱۴
مهر
۹۵

      مداح داشت دعا های آخر مراسمو میخوند ...

      ... <<خدایا  رفتگان همه بانیان و دست اندر کاران این مراسمو ببخش و بیامرز >>

      یه لحظه فکرم رفت پیش بابا بزرگم ، مامانبزرگم و هر چی بزرگترا و آشناهایی که داشتم . واقعا نمیدونم چی شد که یه لحظه فکر کردم شاید بواسطه این دعا ، خیری به اونا برسه . ینی میدونم ، ولی الان میگم که اشتباه فکر میکردم !

      امسال ، جدای کمک تو سیاهپوش کردن مسجد و یه سری از این کارا ، تو نمایشگاهم هستم و کتاب میدم دست بچه هیئتیا ! همین شد که تو اون لحظه یه آن فکر کردم که خوب، پس من جز دست اندر کارا بودم دیگه ؛ منم باعث و بانی مراسم بودم ... پس یکم این دعا برا منم بود !

      ولی یهو یه چیزی تو وجودم ترمز فکرمو کشید :

                       آهای ! وایستا بابا ! کجایی ؟!؟؟
                   الان فک میکنی تو نبودی ، کسی نبود پارچه سیاه بزنه رو دیوار مسجد ؟ کسی بلد نبود پرچم بذاره رو دیوار ؟ تو فک میکنی اگه نبودی ،                           نمایشگاه راه نمیوفتاد ؟؟اصلا ، هیئت بدون نمایشگاه کتاب ، هیئت نیست مگه ؟ تو کجا باعث بانی بودی ؟! بفرما ما هم بدونیم !

 دیدم بیراه نمیگه. وجدانمو میگم . جلو حرف زدنشو نگرفتم . میخواستم ببینم پس بانی مجلس کیه ؟ من که واقعا هیچکاره بودم !! باز ادامه داد :

                      پس بانی مراسم کیه ؟ هان ؟؟!
                یه دور سرتو بچرخون تو مجلس ... میبینیش ؟ یکی از اعضای هیئت امنای مسجده . به نظرت اگه اون نبود مجلس به پا بود یا نه ؟
                بغلیشو میبینی ؟ شام امشبو اون داده . اگه پول شامو نمیداد ، مراسم روضه کنسل میشد ؟
                یه ردیف جلو تر ، اون شلوار کرمه رو میبینی که . آشپزه ، اگه اون نبود چی ؟ کلید دار مسجد که جلو در ، رو صندلی نشسته ؟ مداح ؟ مسئول                  برق و بلند گو ها چی ؟

      یه لحظه به خودم اومدم دیدم کلا همه هیچ کاره ایم ! یه عده هیچ کاره دور هم ! هر کی نباشه ، یکی دیگه هست . اصلا مجلس قراره باشه که هست ، و این قرار بین ماها هم نیست ! گره نخ این تسبیح جای دیگه است . و الا همه هیچ کاره ان تو دستگاه ابا عبدااله (ع) .

    هنوز جمعیت بلند نشده بودن که پاشدم برم پشت میز نمایشگاه برا انجام وظیفه .

  • مرتضی معادی
۰۹
مهر
۹۵

یکی دو هفته ای بود از پر خوابی، شب ها خوابم نمی برد ...


دیشب کسی در خیابان نمانده بود که به خانه آمدم

ساعت سه صبح

بعد از سیاه پوش کردن مسجد برای محرم ...


دیشب تا صبح ، خواب کربلا می دیدم !



زیر نویس:

این پست ، به طرز عجیبی ، مخاطب دارد !
مخاطب جان ، ممنون که منظورمو گرفتی !!

  • مرتضی معادی
۲۱
تیر
۹۵

        پریروز مامانم برای شام سالاد الویه درست کرده بود. ولی بسوزه پدر عادت زشت . مثل همیشه وقتی با دوستام میرم بیرون ، تا خودمونو سیر نکنیم ، بر نمیگردیم. اون شب هم بر طبق عادت ، رفتیم ساندویچو زدیم به بدن و برگشتیم خونه . معمولا من همیشه برای خوردن جا دارم ، ولی اون شب با کمال تعجب حتی ذره ای جا نداشتم و بر خلاف میل باطنی از خوردن شام با خانواده محروم شدم ! از طرفی  هوس الویه هم کرده بودم . خلاصه که با کلی فکر کردن و محاسبات به این نتیجه رسیدم که ، یکمش میمونه و در نتیجه با خیال راحت رفتم خوابیدم ، به امید فردایی که بشینم ته الویه رو هم بیارم بالا !
        فردا که شد ، بعنوان میان وعده رفتم سر یخچال که یه چند تا لقمه الویه بخورم ، باز بذارم سر جاش . در یخچالو باز کردم . پر وسیله بود ، از غذاهای مونده ی یه هفته گذشته بگیر تا شیشه مربا و کشک و اینا . از همون بالا شروع کردم ، یکی یکی ظرفا رو چک کردم ببینم الویه کجاست.طبقه اول ، نبود .طبقه دوم ، نیست . طبقه سوم ، پس کو؟؟طبقه چهارم ، وااای ؟!ینی تمومش کردن؟ و طبقه ی آخر، خوب ، اینم که جا میوه ایه !!
اصلا غم همه وجودمو گرفته بود . ینی تموم شد!؟ای کاش همون دیشب یه لقمه میخوردم لا اقل داغش به دلم نمونه ... باز یه کور سوی امیدی ته دلم روشن شد ! بذار یه بار دیگه ببینم ...
       دوباره در یخچالو باز کردم . این بار از پائین شروع به گشتن کردم ، گفتم شاید از دید پایین که ببینم ، فرجی بشه و ظرفشو پیدا کنم . ولی نشد و نبود !
با ناراحتی اومدم تو هال و رو به جمع گفتم : پس اون الویه کو؟ همشو خوردین!!!؟
که ناگهان صدای آرامش بخش مامانم توی گوشم پیچید که میگفت: نه ، ته یخچاله ، پشت اون قابلمه سفیده ی خورش.
       سه باره رفتم سر یخچال ،صاف رفتم سر آدرسی که مامانم داده بود و گمشده ام ، پیدا شد!قبلش چند بار همه جا رو گشته بودما، نبود انصافا ! ولی این دفه انگار یهو سبز شده بود اون وسط . سر و مر و گنده ، همونجا بود .
       اتفاقا ، بعد از ظهر هم ، بابام دقیقن دنبال الویه بود . من گذاشته بودمش جای قبلش . همون پشت قابلمه ... . نتونست پیدا کنه ! صدای حرف زدناشو با خودش میشنیدم فقط ؛ که میگفت: ای بابا ! تموم شده یا ریختن بیرون ؟!

    بعد همه ی این ماجرا ها نشستم وفکر کردم. فکر کردم به اینکه باور داشتن، معتقد بودن و ایمان داشتن به یه موضوع چقدر میتونه تاثیر گذار باشه .
    فهمیدم که برای اینکه بتونیم به یه چیزی برسیم ، واقعا باید اونو باور داشته باشیم.
    برای اینکه حقیقت رو بفهمیم ، باید روی شناختمون استوار بمونیم و اعتقادمون نسبت به هیچ چیزو ، هرگز و هرگز و هرگز ، به سادگی از دست ندیم.
    فهمیدم که ایمان چقدر مهمه .
    و فهمیدم که توی زندگی ، آدم با ایمان و معتقدی بودن ، چقدر لازمه !!


 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مهم نوشت :
1)مطالب بالا ، همگی حقیقت بود و یه خاطره ی واقعی . همچنین نتیجه و برداشت من هم همون لحظه ها صورت گرفت و ...  همین !!
چند سالی بود که درگیری ذهنی پیدا کرده بودم ، حول یه همچین شکل بیان مسئله ای.تو ذهنم بود یه دفتر بردارم و این نوشته های این شکلیمو توش بنویسم . شاید تونستم بعدا به چند نفر هم بدم که بخوننش .
کلیت قضیه این بود که ، خاطراتی رو که برام اتفاق می افتاد و من از توی اونها ، مسائلی رو کشف میکردم رو به زبان ساده بنویسم.مهم ترین مسئله توی انجام چنین برداشت هایی از زندگی فردی ، تمرکز و توجه همیشگی بود .
از اونجایی که قرار بود ، خیلی خاطره هام با برداشت هامو بنویسم ، و همه اینها در کنار هم یه چیز مشترک داشت - که اون نقطه مشترک ، نوع نگاه یکسان ، جهت کشف حقایق بود - میخواستم اسم این دفتر و مجموعه رو بذارم نگاه .
خلاصه که زمان گذشت و زندگی چرخید و دفتر تبدیل شد به کیبورد و مانیتور. ولی نگاه همون نگاهه .
یه موضوع جدید که به وبلاگم اضافه میشه و به امید خدا ادامه داره .
  • مرتضی معادی
۱۸
خرداد
۹۵

      بلند شد که آبی به دست و صورتش بزند ؛ آنقدر که نفس داشته باشد تا سر خیابان برود . چیزی تا غروب نمانده بود . با همان طمئنینه ی همیشگی آماده می شد که نان آوری کند . همان سنگک گرم همیشگی سفره ی افطار .

      خیس عرق به خانه آمد . چیزی تا اذان نمانده بود . هنوز لبخندی که صبح زود روی صورتش بود را نگه داشته بود . حتی بعد از آن همه کار ، بعد از آن همه گرما ، بعد از آن همه مصیبت همیشگی اش . وسط سفره را خالی کرد که نان تا نخورده را جا دهد میان تدارکات پر رنگ و لعاب خانم خانه .

      بالا سر نان همیشه برای او بود . میگفت برشته است ؛ ولی سوخته بود . تلخ بود و با دندان سر دعوا داشت ، امّا پدر همیشه از همان جا لقمه میگرفت . آن شب ناپرهیزی کرد . یک باره هوس کرد لقمه ای تا شده در دهان بگیرد به جای شکسته لقمه هایش.دست دراز کزد که لقمه ی آخر سفره ی آن شبش را بگیرد که زمزمه های زیر لب پسر ته تغاری را شنید : (همیشه باید دستشو جلو ما دراز کنه . ما گرسنه بمونیم که آقا شکمش پر باشه )

      نفهمید چه خورد . نفهمید چه کرده و نفهمید دیگر چه باید می کرده . خودش را عقب کشید . آن شب دیگر چیزی از او شنیده نشد جز لرزش صدای یک نفس عمیق .

      چیزی از آن لبخند همیشگی اش نمانده بود ...




------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نیازی به گفتن نیست :

1)حواسمون به لقمه سوخته های پدر ، مادرامون باشه !

2)ماه میهمانی خداست . چقد خوبه که امسالم دعوت شدیم :-))


  • مرتضی معادی
۳۱
ارديبهشت
۹۵
 یک دانش آموز در زنگ تفریح با دوستانش در حال بازی کردن است.مثل همیشه ، از گوشه ی حیاط یک کاج بر میدارند و با آن پنالتی بازی میکنند. همه چیز عادیست تا اینکه بطور اتفاقی ، کاج به شیشه ی ترک برداشته ی پنجره ی پشتی سالن مدرسه میخورد.با اینکه شیشه توری هم دارد ، اما آنقدر ترکش زیاد است و آنقدر کاج به نقطه ی حساسی میخورد که همان لحظه شیشه پایین میریزد.صدای شکستن شیشه ، سکوت سالن را به هم میزند .


برداشت اول :
 
 دانش آموز بیچاره، سر جایش خشک می شود.عرق سردی روی پیشانی اش مینشیند و اصلا متوجه گذشت زمان نمیشود که ناظم مدرسه سر میرسد.
-ناظم:چی شده؟!کی شیشه رو شکست؟
-دانش آموز:آقا ببخشید! اتفاقی بود.اصن نفهمیدیم چی شد!
ناظم حرفش را قطع میکند و میگوید :ینی چی اتفاقی بود؟اصلا مگه تو حیاط جای کاج بازیه ؟ تو چقدر محکم زدی که شیشه رو اینجوری شکستی !؟اگه به صورت یکی از بچه ها میخورد ، میدونی چی میشد ؟!(با فریاد)
-دانش آموز:آ آقا ... ببخشید . ولی ما محکم نزدیم.شیشه خودش ترک داشت.من آروم زدم آقا.تو رو خدا ببخشید !
ناظم لحظه ای مکث کرد.چیزی از ترک شیشه یادش نمی آمد.کاج را هم پایین پنجره دیده بود.گذشت کردن با هیبت مدیریتی اش جور در نمی آمد... فکر میکرد حتما دانش آموز شر و شوری است . بالاخره تصمیمش را گرفت . باید ادبش کنم.
-ناظم:هزار بار سر صف گفتم که توی زنگ تفریح جای کاج بازی کردن نیست .
دانش آموز سرش را پایین انداخته بود. شرح ما وقع داده بود ، اما مثل اینکه آنطور که باید ، قانع کننده نبود.فکر میکرد و ابراز پشیمانی.
ناظم ادامه داد:گفتم یا نگفتم ؟!جواب بده!
-دانش آموز:گفتین آقا ... ولی بچه ها گفتن بیا بازی ، منم رفتم.
-ناظم:اگه بچه ها گفتن بیا بریم تو چاه ، تو باید بری؟آخه تو دفه اولتم نیست . هر روز کارت همینه.حالا این بار خرابکاری کردی ، روزای قبل چی ؟
-دانش آموز:نه آقا به جون خودم بار اولمونه.اشتباه کردیم آقا ...
-ناظم:چرا دروغ میگی ؟! هر روز اینجایی ، همیشه هم از همه دیر تر میری سر کلاس.
-دانش آموز:آقا ، میومدم بوفه خوراکی میخریدم.
-ناظم:بسه دیگه!راه بیفت بریم دفتر یه زنگ به بابات بزنم ، خبرش بدم که باز پس فردا اتفاقی افتاد، نگین ما نگفتیم.
در راه ، دانش آموز شروع میکند به دروغ بافتن های بعدی : آقا بابامون ماموریته ، نیست اصن !
-ناظم:اشکال نداره.تو نگران نباش میخوام به گوشیش زنگ بزنم!
-دانش آموز: آخه گوشیشم خرابه ، گذاشته خونه.
-ناظم: پس زنگ میزنم خونتون با مادرت صحبت میکنم
...
و این گفت و گو ها تا بی نهایت ادامه خواهند داشت.جمله هایی بریده بریده که از یک کنجکاوی بچگانه شروع شد و ادامه خواهد داشت تا بیرون آمدن از مخمصه ای ساختگی در ذهن یک بچه که به هر قیمتی میخواهد از بدستش آورد.


برداشت دوم :

دانش آموز سریع به سمت پنجره میدود.کاج را برمیدارد و از بالای دیوار به بیرون از حیاط مدرسه می اندازد.
کمی آن طرف تر ، روی نیمکت کنار بوفه ، کنار دوستانش مینشیند ، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.بقیه هم بازی هایش هم هاج و واج مانده اند از اینکه دارد چه کار میکند.متعجب ، بی خیالی اش را تقلید میکنند.انگار نه انگار ، همین چند لحظه ی پیش داشتند اینجا بازی میکردند.
ناظم مدرسه سریع خودش را میرساند.هر طور نگاه میکند دلیلی برای شکستن شیشه نمی بیند.صدایش را پایین نگه میدارد.به طرف نیمکت ها میرود ، به امید اینکه کسی دیده باشد چطور شیشه خرد شده است.
-ناظم:این شیشه چرا شکست ؟!
دانش آموزی که شیشه را شکسته بود ، سریع جواب میدهد:آقا این همون شیشه ایه که ترک داشت دیگه ...
-ناظم:عه !! جداً ؟چی شد حالا !؟
-دانش آموز:آقا والا ما که دقیق ندیدیم.ولی اصلا کسی اونطرف نبود.یه دفه شیشه شکت ، ریخت پایین .
ناظم هم شروع کرد به توجیه شکستن شیشه در اثر انقباض و انبساط و اظهار فضل! آخر سر هم گفت : بازم خدا رو شکر که کسی اونجا ننشسته بود ، شیشه بریزه رو سرش.حال و حوصله ی گریه و لوس بازی نداشتم اصلاً .
با خنده ی بچه ها دستش را پشت کمرش گره کرد و میرفت تا زنگ پایان ساعت تفریح را بزند.میرفت و می دانست هیچ شیشه ای ، بی دلیل نمیشکند.


برداشت سوم :

برداشتی آزاد خواهد بود ؛ که اختیارش به دست خودتان.اول و دومش به دل من ننشست . پس برداشت سوم خودم را زندگی خواهم کرد.همانطور که دوست دارم.


شما دوست دارید برداشت سوم چطور باشد!؟

-----------------------------------------------------------------------
پس نوشت:
شنیدین میگن ، یه دورغ میگی بعدش مجبوری هزار تا دروغ دیگه هم بگی که اونو جبران کنه ؟! من اینو اضافه میکنم که بعضی وقتا اگه راست بگی هم معلوم نیست مجبور نشی هزار و یکی دروغ بگی ، بخاطر اینکه واقعیتو ثابت کنی.
اینقد حالت اول و دوم رو دیدیم که حالت عادی و منطقیشو نمیتونیم تصور کنیم اصلا ! هیییع !!

2)ببخشید خیلی بلند بود ! ولی خوندنش خیلی طول نمیکشه ...
  • مرتضی معادی
۱۴
ارديبهشت
۹۵

     دست هایم روی شانه هایش بود و چشم بسته راه میرفتم.چند سالی بود که داشتیم با هم قدم میزدیم.چند سالی بود که هر کجا میرفتیم ، با هم بودیم .اصلا تمام تصورم از ادامه ی مسیر ، تصویری بود که در کنار او بودم ...
     اما نفهمیدم چه شد که تردید کردم.تردیدی آمد سراغم که امتحان کنم صداقتش را ، و یا شاید اهمیتم را . بند کفش هایم را بهانه کردم ؛ نشستم ؛ پای راستم را جلو آوردم ؛ یک گره باز کردم، یک گره بستم . سرم را که بالا آوردم ، بالا سرم نبود.رد پاهایی را مقابلم میدیدم که انگار هزار سال است ، ساکن این مسیرند.
     دیگر مسافر نخواهم بود . و دیگر مسیر بازگشت را پیدا نخواهم کرد . همین جا که رهایم کردی ، لب جاده می ایستم و چای میدهم دست مردم . شاید داستانمان را هم برای کسی گفتم ؛ اگر برایش جالب باشد .
     و تا آخر عمر نخواهم فهمید که باید حسرت کدام یک را بخورم ؛ این که ای کاش هرگز به تو شک نمیکردم ، یا اینکه ای کاش از همان اول ، با تو بار سفر نمی بستم .


---------------
تحت نوشته :
1)هزینه ی رفاقت ، اعتماد است .
2)شیرینی رفاقت ، صداقت است.
3)به هر چیز شیرینی نمیتوان اعتماد کرد !

  • مرتضی معادی